#پونه_2__پارت_125
بى حوصله از اين سوالاش كه داشت حواسمو پرت مى كرد گفتم:
_ گفتم مياد ميبينيش.
اينو که گفتم صداى زنگ در بلند شد و قبل از اينكه من عكس العملى نشون بدم نگين دويد بيرون و گفت:
_ من باز ميكنم.
حرفى نزدم و توى فنجونا چايى ريختم و با يه ظرف شيرينى رفتم توى هال و در حاليکه ميرفتم نگاه گذرايي به در حياط انداختم ببينم كيه.ديدم بهنام كنار در وايساده و نگين توپى رو داد دستش .اما نتونستم بيشتر مكث كنم و رفتم سمت بابا
كه توى هال نشسته بود و هنوز در و ديوارو نگاه مي رد. سينى چاييو و ظرف شيرينى رو جلوش گرفتم كه برداشت و تشكر كرد
_ زن داداش!
با شنيدن صداي بهنام سينى رو زمين گذاشتم و رفتم سمت در و اون كه توپ به دست وايساده بود وسط حياط پرسيد:
_ مهمون دارين؟
به نگين كه پشت سرش وايساده بود و وراندازش مى كرد نگاهى انداختم و جواب دادم:
_ آره مهمون داريم.
پرسيد:
_ چيزى لازم ندارى؟بگم دخترا بيان كمك؟
سعي کردم لبخند بزنم:
_ :نه ممنون لازم داشتم خبرت ميكنم.
کمي اين پا و اون پا کرد و پرسيد:
_ مطمئن باشم؟
گفتم:
_ آره.
_ خب پس من توى حياط خودمونم اگه كارى داشتى صدام بزن.
در جوابش گفتم:
باشه ممنون.اون كه رفت من يه نگاه به نگين كه داشت رفتن بهنامو تماشا مى كرد انداختم و خطاب
بهش گفتم:
_ تو ميخواى تا ابد توى حياط وايسى؟بيا تو ديگه!
و خودم رفتم تو و با لحن عذرخواهانه اى گفتم:
_ ببخشيد بابا كه تنهاتون گذاشتم ميرم ميوه كه آوردم ميام.
_ نمي خواد بابايي بيا بشين.
حرفشو شنيدم اما گوش نکردم.سريع رفتم توى آشپزخونه و ظرف ميوه رو از توى يخچال آوردم بيرون و صداى نگينو از پشت سرم شنيدم:
_ ميگم پونه!اين برادر شوهرت بود؟
پيش دستيا و كاردا رو گذاشتم توى يه سينى و جواب دادم :
_ آره.
نگين پرسيد:
romangram.com | @romangram_com