#پونه_2__پارت_98
_ مي دوني از نظر من تو خيلي خوبي و اين سکوتت هم همه ش از خوبي و نجابتته.دختراي ديگه آدمو درسته قورت ميدن ولي تو فرق داري.حرف گوش کن هم هستي.
از تعريفش خوشم اومد و نگاش کردم و اون بدون اينکه چشم ازم برداره گفت:
_ از اين رفتارت خيلي خوشم مياد. خوشم مياد که پر رو و زبون دراز نيستي.
بعد يهو بحثو عوض کرد و پرسيد:
_ راستي واسه لباس مراسم فکري کردي؟
از سوال ناگهانيش هول شدم و جواب دادم:
_ نه.
_ خب پس اجازه بده خودم به سليقه ي خودم برات پارچه بگيرم بدم خواهرم بهناز برات بدوزه.
گفتم:
_ باشه.
چون حرف ديگه اي براي گفتن نداشتم و اما بعد يادم اومد که خواهر اون اندازه هاي منو نداره و گفتم:
_ ولي اون که اندازه هامو نمي دونه!
لبخند کمرنگي روي لبش نشست و گفت:
_ خب ميفرستمش خونه تون اندازه تو بگيره برات بدوزه.
از توجهش خوشم اومد و گفتم:
_ ممنون.
گفت:
_ بهش ميگم يه چادر هم برات بدوزه.يه چادر سياه.
_ بهش ميگم يه چادر هم برات بدوزه.ه چادر سياه.
با تعجب نگاش کردم:
_ چادر سياه؟!
گفت:
_آره خب من دوست دارم وقتي مياي بيرون چادر سرت کني.
بعد از اين حرف بازم بينمون سکوت برقرار شد و من تو دلم خطاب به خودم گفتم اينم دومين فرمايشش.خدا مي دونه بعدش چي ازت مي خواد.پونه واقعا احمقي!تو چطور راضي شدي بهش بله بگي؟خب چيکار بايد مي کردم بايد براي فرار از فکر آرمين و احساسي که بهش داشتم يه راهي پيدا مي کردم و اين بهترين راه بود.بله بهترين راه بود.بازم فکر آرمين به ذهنم راه پيدا کرد و براي اينکه از فکر کردن بهش دوري کنم رو به علي پرسيدم:
_ چايي مي خوري؟
جواب داد:
_ ممنون تازه خوردم.
اما بعد گفت:
romangram.com | @romangram_com