#پونه_2__پارت_97


سرتو بيار بالا و منو نگاه کن.ناسلامتي ما با هم نامزديما.

حرفاشو شنيدم و تو دلم گفتم خوش به حالش!چقدر بعد يه هفته راحت و خودموني شده! اما هيچ حرکتي نکردم:

_ پونه!

نرم صدام زد و منو ياد صدازدناي کيان و گذشته ها انداخت.اما صداي علي که به صداي پسر خاله م شباهتي نداشت پس چرا منو ياد اون انداخته بود؟!بازم صدام زد و اين بار جوري اسممو به زبون آورد که مجبور شدم نگاش کنم و تعجب کنم و از خودم بپرسم چطور يه قيافه ي جدي و کمي خشن مي تونه صدايي به اين نرمي و آرومي داشته باشه!

گفت:

_ حالا بهتر شد .

و بعد ادامه داد:

_ حالا مي تونيم راحت تر با هم حرف بزنيم.

هيچي نگفتم و اون دوباره شوع کرد به حرف زدن:

_ مي دوني واسه چي اومدم اينجا؟

سرمو به دو طرف تکون دادم.

يه کم روي چهار پايه جا به جا شد و گفت:

_ راستش هم اومدم ببينمت و هم يه چيزي رو بهت بگم.

حرف نزدم و منتظر بهش نگاه کردم تا ببينم چي مي خواد بگه:

_ مي دوني که دو هفته ي ديگه عقد مي کنيم و تو رسما زن من ميشي و مي دوني دلم نمي خواد زنم بيرون و حتي توي مغازه ي يه آشنا کار کنه.بنابراين ازت مي خوام از همين امروز که رفتي خونه ديگه اينجا نياي.

فهميدي چي گفتم؟

يه لحظه فقط نگاش کردم.لحنش جدي شده بود.خيلي جدي و اين نشون مي داد خيلي در مورد حرفي که زده جديه.اما از همون لحظه داشت امر و نهي مي کرد.چيزي که من دوست نداشتم.با اين حال بدون اينکه خودم بخوام سرمو تکون دادم و بازم دستامو توي هم قلاب کردم.بعد از اون علي براي چند دقيقه سکوت کرد و وقتي دوباره به حرف اومد گفت:





_ امروز هم بيشتر واسه همين اومدم اينجا چون مي دونستم مياي و خواستم بهت بگم ديگه نياي.همه ش منتظر فرصتي بودم که حرفمو بزنم.تا اينکه امروز که جمعه بود و بيکار بودم گفتم بيام مغازه ي حاجي و اگه ديدمت ازت بخوام از اين به بعد نياي اينجا.

در مقابلش حرفي نزدم و توي دلم گفتم بفرما پونه خانوم همينو مي خواستي؟که يه نفر اينطوري بهت امر و نهي کنه بکش بکش که هر چي مي کشي از دست خودت و بي فکرياته.

_ تو چرا ساکتي و حرفي نميزني؟

_ چي...چي بگم؟

در مقابل سوالم گفت:

_ يه حرفي نظري ...

و وقتي سکوتمو ديد با تعجب گفت:

_ عجيبه!اصلا فکر نمي کردم اينقدر کم حرف و خجالتي باشي!

جواب دادم:

_ نه...نه اينطوريام نيست.وقتي...وقتي با کسي صميمي بشم اينقدر کم حرف نمي مونم.

_ آهان که اينطور!و اين يعني تو هنوز با من صميمي نشدي!جوابشو ندادم و بازم نگاهمو دوختم به موزاييکاي کف مغازه:

_ بهت حق ميدم.به هر حال هنوز اولشه و خيلي مونده تا ما به هم عادت کنيم و به همديگه وابسته بشيم و صميميتي بينمون ايجاد بشه.اما بالاخره بايد از يه جايي شروع بشه ديگه.درست نميگم؟

سرمو در جوابش تکون دادم و اون ادامه داد:

romangram.com | @romangram_com