#پونه_2__پارت_96


حالا که شکر خدا قبول کردين و ما دست دخترتون انگشتر هم کرديم اگه اجازه بدين حاجي تاريخ عقد و عروسي رو تعيين کنيم.

_ اجازه ي ما هم دست شماست.بفرمايين.

باباجون در جواب عزيز آقا گفت و اونم ادامه داد:

_ خيلي ممنون.ايشالله که هميشه سايه تون بالا سر همه ي ما باشه. خب حالا که اجازه دادين اگه راضي هستين عقدشون باشه واسه پونزدهم ماهي که در پيش داريم.

حرف که به اينجا کشيد شوهر خاله گفت:

_ پونزدهم همين ماه؟به نظرتون يه کم زود نيست؟دختر من الان چند هفته ست با پسر عموش نامزد شده عقدشونو گذاشتيم واسه عيد نوروز.

_ شما درست ميگي ولي در.در کار خير بايد عجله کرد.بعدش هم اينکه عجله ي من براي اينه که يه عموي پيري دارم مريض احواله و هر لحظه ممکنه عمرشو بده به شما.اينه که مي ترسم اين اتفاق بيفته و بچه هامون بلاتکليف بمونن.از طرفي هم شما خودت داري ميگي دخترت با پسر عموش نامزده.پسر عموش غريبه نيست و از يه فاميل هستين.ولي ما يه مشت غريبه ايم درست نيست اسم روي دختر مردم بذاريم و بريم به امون خدا تا نوروز .مردم هم حرف در ميارن اينجوري.پس بهتره که زودتر عقد کنن.

_ من حرفي ندارم.مبارکه.

تاييد باباجونو که شنيدم رفتم توي فکر .

پونزدهم ماه؟!اين يعني فقط سه هفته فرصت داشتم.سه هفته براي خداحافظي با هر چيزي که بهش وابسته بودم.سه هفته مونده بود که من و علي رسما زن و شوهر بشيم.از اين فکر يه لحظه نفسم بند اومد و زير چشمي نگاهي به در اتاق بزرگه انداختم.حالا اسم علي روم بود و شيريني خورده ش بودم و يه حس گنگ و ناشناخته نسبت به اين موضوع داشتم. نمي دونستم چه حسيه ولي نه خوشحالي بود و نه ناراحتي.حسي بود که هر لحظه قويتر ميشد و داشت کاري مي کرد که لحظه به لحظه قلبم تندتر بزنه و همين شده بود که با شنيدن هر صدايي دلم ميريخت و اون حس دلهره اي که از صبح داشتم مرتب خودي نشون مي داد و بيشتر اذيتم مي کرد.

.

_ بيا عزيزم اينم باقي پولت.

_ مرسي.

به دختر جووني که باقي پولشو بهش داده بودم لبخندي تحويل دادم و اون که رفت رفتم روي صندلي قرمز رنگ نشستم تا خستگي در کنم و دور و برمو با دقت نگاه کردم.يه هفته مي گذشت که من و علي نامزد شده بوديم و اين يعني تا دو هفته ي ديگه بايد از کار کردن توي مغازه ي باباجون دست مي کشيدم و به کل از کار کردن خداحافظي مي کردم.چون علي دوست نداشت من بيرون کار کنم و منم از فرصت استفاده کرده بودم و داشتم از آخرين روزاي بودنم پشت دخل مغازه ي باباجون نهايت استفاده رو مي بردم.اما مطمئن بودم دل کندن از اونجا برام خيلي سخته و همين باعث شد آه بکشم. دل کندن از جايي که خيلي از اوقات خودم مي چرخوندمش برام سخت بود. مخصوصا که از بچگي باهاش انس گرفته بودم .بچگي...بچگي... چه روزايي بودن اون روزاي بچگي و بي خيالي که همراه کتايون از مدرسه تا همين مغازه ي باباجون مي دويديم و مسابقه مي داديم و وقتي خسته و تشنه ميرسيديم باباجون فوري يکي يه آبميوه يا بستني مي داد دستمون.بدون اينکه ما چيزي گفته باشيم و يا ازش خواسته باشيم و انگار اين قرار دادي بود بين اون و نوه هاش .يه قرارداد نانوشته و ناگفته که باباجون وظيفه ش مي دونست حتما بهش عمل کنه.

يه قرارداد نانوشته و ناگفته که باباجون وظيفه ش مي دونست حتما بهش عمل کنه.

هميشه ي خدا هم آبميوه هاش خنک خنک بود و ما دو نفر بيشتر وقتي از بودن توي مغازه لذت مي برديم که باباجون اونو مي سپرد دست ما دو تا و خودش ميرفت به جايي سر بزنه يا براي کار خاصي ميرفت.با ياد آوري اون روزا بغض کردم و با چشمايي که هر لحظه ازشون انتظار ميرفت باروني بشن به در شيشه اي مغازه نگاه کردم و با ديدن علي که داخل شد بي اختيار از جام بلند شدم و دستپاچه سلام کردم:

_ سلام.

_ سلام خوبي؟

خجالت زده و پر از شرم جوابشو دادم:

_ مرسي خوبم.

اومد جلوتر و وقتي رسيد کنار پيشخون تعارفش کردم بشينه و صندلي قرمز خودمو کشيدم جلو اما اون در حاليکه روي چهار پايه ي باباجون مي نشست گفت:

_ ممنون روي همين ميشينم.بهتره.

آب دهنمو قورت دادم و دستامو به هم قلاب کردم.بعد از يه هفته هنوز ازش خجالت مي کشيدم و راحت نبودم:

_ نمي خواي بشيني؟

از حرفش هول شدم.صندلي رو کشيدم سمت خودم و سر به زير نشستم و بازم به دستام نگاه کردم:

_ هنوز که ازم خجالت مي کشي؟

به جاي اينکه جوابشو بدم دستامو به هم فشار دادم و بازم صداشو شنيدم:

_ تو چرا هر وقت منو ميبيني سرخ ميشي و سرتو ميندازي پايين؟

از حرفاش بيشتر خجالت کشيدم و گفتم:

_ من...

ولي نتونستم ادامه بدم و اون صدام زد:

_ پونه!

romangram.com | @romangram_com