#پونه_2__پارت_94
_ مطئمني؟
دوياره سرمو تکون دادم.پرسيد:
_ پس يعني...من خبرشون کنم؟
مامان تندي برگشت سمت باباجون و گفت:
_ نه باباجون صبر...
اما من نذاشتم حرفشو تموم کنه و نگاهمو بالا کشيدم و بدون اينکه به باباجون چشم بدوزم گفتم:
_ بله.
و صداي آه مامانو شنيدم و دستشو که توي دستم بود فشار دادم.
باباجون که ساکت شده بود گفت:
_ هنوز فرصت داري فکراتو بکني اگه...
جواب دادم:
_ نه باباجون...فکرامو کردم...
باباجون گفت:
_ باشه.خبرشون مي کنم.
و خطاب به مادرم گفت:
_ پوران تو هم زنگ بزن به سوسن و اسد بگو جمعه شب بيان اينجا .خودتون هم واسه آماده باشين.
مامان هيچي نگفت و من بيشتر احساس دلشوره کردم.
تصور اين که جمعه شب با علي نامزد ميشم يه احساس ترس و دلشوره اي به جونم مينداخت که ترجيح مي دادم بهش فکر نکنم اما نميشد.بايد بهش فکر مي کردم.به اينکه قبول کرده بودم و اون پسر قرار بود شوهرم و محرمم بشه.و تنها که شدم وايسادم و بيشتر به علي فکر کردم.به رفتارش و به ظاهر ساده ش که تا اون موقع بهش فکر نکرده بودم.
به اون پيشوني بلند و موهاي قهوه اي تيره که فرشون درشت بود.به ابروهاي پر مشکيش و چشماي سياهش به صورت گرد و بيني کوتاه و لباي قيطوني صورتيش... چونه ي گردش توي يه صورت گردش با ته ريش سياهي که گاه گداري ميذاشت و پوست گندميش و موتورش.هم سن و سال کيان بود اما از اون درشت تر و ورزيده تر بود.بهش فکر کردم و توي ذهنم از خودم پرسيدم آيا علي جذابه؟خوش قيافه ست؟آيا مي تونه منو خوشبخت کنه و من مي تونم اونو به عنوان شوهرم قبول کنم؟
و از تصوراتي که به ذهنم راه پيدا کرد خجالت کشيدم و دستمو روي گونه م گذاشتم.من توي تنهايي خودم به چه چيزايي فکر کرده بودم!
فصل بيست و ششم
(1)
_ خب ديگه تميز شد.
کمرمو راست کردم.هالو براي چندمين بار جارو کشيده بودم و ديگه داشت از تميزي برق مي زد.به قول مادرجون اونقدر تميز شده بود که اگه روغن ميريختي روش زمين مي تونستي با قاشق جمعش کني.جارو به دست از همون لاي در توي آشپزخونه رو نگاهي انداختم.خاله و مادرجون و مادرم مشغول چيدن ميوه و شيريني توي ظرفا بودن.از خونواده ي خاله فقط اون و شوهرش اومده بودن.نه از کتايون خبري بود و نه کيان.کاوه هم شهر ديگه اي زندگي مي کرد و نمي تونست بياد و با اين حال حتي يه تلفن هم نزده بود تبريک بگه.منم انتظاري از هيچ کدومشون نداشتم.نه انتظار داشتم کيان تو مراسم نامزدي من پيداش بشه و نه کتايون که باهام قهر بود و طبق گفته ي خاله بهونه آورده بود از کاوه هم هيچ انتظاري نداشتم.
چون به هر حال اون هوادار و طرفدار برادر کوچيکترش بود و انتظار داشت اگه من کسي رو انتخاب مي کنم کيان باشه نه يه نفر ديگه.
پس اونم حق داشت ازم ناراحت باشه.
اصلا همه حق داشتن از من ناراحت و عصباني باشن.چون نمي دونستن...نمي دونستن دليل کارم چيه و براي چي دارم يه چنين تصميمي مي گيرم...حتي کيان هم که از قضيه ي آرمين با خبر بود و خودش يه سر ماجرا بود هم دليل کارمو نمي دونست.مطمئن بودم نمي دونه.
توي فکر بودم که صداي آه کشيدن خاله رو شنيدم و بعد صداي مادرمو که گفت:
_ چرا آه مي کشي دختر شگون نداره.
_ نگران پونه م مي ترسم اين پسره...
romangram.com | @romangram_com