#پونه_2__پارت_95


هنوز حرفش تموم نشده بود که مامان گفت:

_ علي که پسر خوبيه.ولي...

_ ولي چي؟!

مامان دست از چيدن ميوه ها کشيد و گفت:

_ ولي من از مادرش مي ترسم.

صداي متعجب خاله بلند شد که پرسيد:

_ مادرش؟مگه مادرش چشه؟!

مادرم جواب داد:

_ تا حالا که دو سه بار اومدن اون همراهشون نبوده.مخالف اين ازدواجه.

_ چي؟مخالفه؟!خاک به سرم پوران!پس چرا قبول کردين پونه رو بهشون بدين؟

مامان جواب داد:

_ من راضي نيستم و قبول نکردم ولي خود پونه ست که راضيه.

خاله گفت:

_ پونه!

خودمو پشت در آشپز خونه قايم کردم و صداشو دوباره شنيدم:

_ چطور قبول کرده آخه؟

همون موقع مادرجون گفت:

_ من مادرشو ميشناسم با اينکه زبون تند و تيزي داره ولي زن خوب و محترميه.فقط از موتور اين پسره مي ترسم.منو ياد موتور محمدم ميندازه.

با حرف اون خاله ديگه چيزي نگفت.از جلوي در آشپزخونه کنار زدم و رفتم توي فکر

.هم خاله و هم مامان و هم مادرجون سه تاشون نگران بودن.نگران من.و البته حق هم داشتن و شايد درست هم مي گفتن.اما من تصميم خودمو گرفته بودم و بايد تا آخرش مي رفتم.اين راهي بود که انتخاب کرده بودم.به صداي زنگ رشته ي افکارم پاره شد ودلم ريخت . سرمو چرخوندم سمت راهرو و زير لب گفتم بالاخره اومدن . دويدم توي اتاقم و چادرمو برداشتم سرم کردم و لبمو گاز گرفتم.اومده بودن که منو براي پسرشون نامزد کنن.همون چيزي که منتظرش بودم و و قرار بود اتفاق بيفته.همون اتفاقي که براي خيليا خوشايند بود و براي خيليا ناخوشايند اما من اين وسط تکليف احساسمو نمي دونستم و چند دقيقه ي بعد که مهمونا نشسته بودن

و با بزرگترام داشتن در مورد من و علي حرف ميزدن تنها چيزي رو که مي فهميدم و درک مي کردم احساس دلهره ي شديدي بود که بهم دست داده بود.بزرگترا داشتن در مورد مهريه و شيربها بحث مي کردن اما من حرفاشونو درست نميشنيدم.فقط همهمه و سر و صدا توي گوشم بود و تنها چيزي که ميديدم دست مشت کرده م روي زانوم بود و ترکيب سبزي لباسم و سفيدي چادرم.ما توي هال نشسته بوديم و مردا توي اتاق بزرگه.باباجون اينطور خواسته بود.صداي بحث کردن مردا ميومد و توي هال هم خواهر بزرگتر علي و زن برادر و عمه ش با مادرجون و خاله و مامان حرف ميزدن.اما من فقط همهمه اي از اون همه صدا به گوشم ميرسيد و اون قدر توي فکر بودم که وقتي صداي مبارکه مبارکه گفتن از اتاق بزرگه اومد يکه خوردم و سرمو که يه کم بالا آوردم ديدم مادر علي اخمو و عبوس بلند شد و اومد سمتم که با ديدن اين حرکتش خودمو جمع کردم.نمي دونستم چطور راضي شده بياد.زن ساکت و اخمويي به نظر ميرسيد که به نظر ميرسيد صورت گرد و چشما و گونه هاي پسرش علي به اون رفته.جلو اومد و انگشتري رو دستم کرد و خيلي سرد صورتمو بوسيد .بعد از اون خواهرا و عمه ي علي بودن که منو بوسيدن و گرم و صميمي بهم تبريک گفتن:

_ مبارکه عروس خانوم.





_ مبارکه پونه جان.





_ تبريک ميگم عزيزم.

تبريک گفتن و روبوسيا که تموم شد مامان هم بعد از بوسيدن من بلند شد و رفت چايي بياره و در همون حال اشاره کرد شيريني تعارف کنم.منم پا شدم و در حاليکه سر به زير بودم و چشمم به انگشتري ظريف توي دستم بود بين مهمونا شيريني گردوندم و دوباره و دوباره تبريک شنيدم.

و حس غريبي بهم دست داد و در حاليکه زير چشمي صورت يک يک اون چند تا زني رو که توي هال نشسته بودن زير نظر گرفته بودم توي دلم از خودم پرسيدم:

چطور مي تونم يه عمر بين اين آدماي غريبه زندگي کنم و باهاشون صميمي بشم و اصلا مي تونستم؟! مي تونستم اونا رو هم خونواده ي خودم بدونم و باهاشون مثل خونواده ي واقعيم رفتار کنم؟ قبول کردنشون برام سخت نبود؟ مي تونستم بهشون عادت کنم؟به صداي عزيز آقا که بلند حرف مي زد به خودم اومدم و به در اتاق بزرگه نگاه کردم که نزديکش نشسته بوديم:

_ خب به سلامتي و ميمنت و مبارکي.ايشالله که اين وصلت براي دو تا خونواده خير و برکت همراه داشته باشه.

romangram.com | @romangram_com