#پونه_2__پارت_93
سرمو چرخوندم و نگاش کردم و ديدم ابروهاش دارن مي لرزن و حس کردم مي خواد گريه کنه و دلم از اون نگاه لرزيد . طاقت ديدن اون حالتشو نداشتم براي همين پا شدم و رفتم سمتش و دستاشو گرفتم:
_ مامان!
پسم زد و پلکاشو روي هم گذاشت.بغضم سنگينتر شد و با اين حال دوباره صداش زدم:
_ مامان!من...
نذاشت حرف بزنم و اين بار منو کشيد توي بغلش:
_ چه جوري دلت مياد منو تو هول و ولا بذاري؟
و گريه ش گرفت.طوري که بالاخره اشک منم در اومد.اما به خودم گفتم نبايد گريه کنم.بايد آرامش خودمو حفظ کنم.هر چند ظاهري و با اين کارم اونو هم آروم کنم.اين شد که ازش جدا شدم و پرسيدم:
_ هول و ولا؟مامان چي ميگي؟
جواب داد:
_ من مي ترسم و تو مي خواي اين ترسمو بيشتر کني؟مي خواي نگرانيم ادامه پيدا کنه؟
_ آخه چرا؟چرا بترسي؟چرا نگران بشي؟
بازوهامو فشار داد و با بغض گفت:
_ واسه خاطر تو واسه اينکه ...واسه اينکه...
نتونست حرفشو ادامه بده و پرسيدم:
_ مامان!مگه تو نمي خواي من خوشبخت بشم؟مگه نمي خواي مستقل بشم؟
گفت:
_ چرا ولي مي ترسم.من از مادر اين پسر مي ترسم.مي ترسم اذيتت کنه.
سعي کردم لبخند بزنم و گفتم:
_ مامان!اگه قرار باشه هي بترسم و هر خواستگاري مياد ردش کنم که رو دستتون مي مونم.
جواب داد:
_ رو دستم بموني بهتر از اينه که مدام نگرانت باشم.
بازم سعي کردم لبخند بزنم و ديدم تقه اي به در خورد و باباجون درو باز کرد :
_ شما دو نفر چرا سر و صدا راه انداختين؟
رو بهش گفتم:
_ چيزي نيست باباجون.داشتيم با هم حرف مي زديم.
اومد تو اتاق و پرسيد:
_ اين چه حرف زدني بود که داد و بيداد توش داشت؟
موقعيتو مناسب ديدم و آروم گفتم:
_ در مورد تصميم من داشتيم حرف ميزديم.
و سرمو انداختم پايين که پرسيد:
_ بالاخره فکراتو کردي؟
قلبم به تاب تاب افتاد و بي صدا سر تکون دادم.
romangram.com | @romangram_com