#پونه_2__پارت_92


_ چي؟!معلوم هست چي داري ميگي؟زده به سرت؟!فقط واسه خاطر حرفاي من مي خواي...

حرفشو قطع کردم و گفتم:

_ من به خاطر حرفاي شما نيست که چنين تصميمي گرفتم.فقط مي خوام ديگه دردسر درست نکنم و باعث نشم شما جلو.ي ديگرون شرمنده بشين.

در حال گفتن اين حرفا بغض کرده بودم و اشک توي چشمام نشسته بود.

_ اگه من ميگم باعث دردسري واسه اينه که نگرانتم.اينو به خاطر نگراني ميگم.واسه اينه که برات مي ترسم...

دوباره آشمو هم زدم و گفتم:

_ منم مي خوام شما رو از نگراني در بيارم.

با حرص گفت:

_ پونه!تو مي دوني چي داري ميگي؟چرا حرف بي خود ميزني؟اين لجبازيا براي چيه؟!تو که اينطوري نگراني منو دو برابر مي کني...

از حرفاش بوي نارضايتي ميومد و اين يعني راضي نبود به علي جواب مثبت بدم.اما من مي خواستم اين کارو بکنم چون هر قدر هم فکر مي کردم بازم به اين نتيجه مي رسيدم که درست ترين کار همينه.اما چرا مادرم راضي نبود؟بايد ازش مي پرسيدم و پرسيدم:

_ به اين ازدواج راضي نيستي؟

محکم جواب داد:

_ نه.

پرسيدم:

_ چرا؟

جواب داد:

_.چون اون پسره مادري داره که از همين الان با بي اعتنايياش نشون داده چه جور زنيه و تو نمي توني از پسش بر بياي.وجود اون زن خود به خود زندگيتو خراب مي کنه حتي اگه تو نخواي و نذاري عاقبتت ميشه مثل من که عمه ت باعث شد زندگيم از هم بپاشه و پدرت بره با زن ديگه اي ازدواج کنه و من و با يه بچه تنها بذاره.اصلا...اصلا تو هنوز بچه اي و عجله اي نيست که شوهر کني.

جواب دادم:

_ علي که بابا نيست.اون پسر خوبيه.کاملا ازش معلومه.بعدشم حالا ديگه من بچه شدم؟چطور وقتي کيان...

نذاشت حرفمو بزنم.خودش مي دونست چي مي خوام بگم که سريع و بي معطلي گفت:

_ باشه قبول.ولي هر قدر هم پسر خوبي باشه بازم نمي تونه کمکي به تو بکنه حتي اگه هم خودش بخواد باز ناخواسته طرف مادرشو ميگيره و بيشتر از اينکه هواي تورو داشته باشه و به حرف تو گوش کنه حرف مادرشو گوش مي کنه طبيعيش همينه .در ضمن کيان هم فاميل بود و هم آشنا و خاله ت هم هيچ فرقي بين تو و بچه هاش ...

ميشنيدم.حرفاشو ميشنيدم ولي گوش نمي دادم چي ميگه چون ديگه تصميم خودمو گرفته بودم و نمي خواستم با حرفاي اون يا هر کس ديگه حرفمو عوض کنم.





_ اگه راضي نبودين از اول مي گفتين.

اومد جلو صداشو کمي بالا برد:

_ راضي نبودم ولي باباجون اجازه نداد بهت بگم و گفت بذارم خودت تصميم بگيري.منم فکر مي کردم تو قبول نمي کني اما الان...

قاشقو توي آش رها کردم.اشتهام کور شده بود کاسه رو گذاشتم لب پنجره:

_ ولي الان که فهميدي من راضيم ميگي راضي نيستي!

_ نمي خوام خودتو بدبخت کني و بشي يکي مثل من...

جوابشو ندادم که صداشو برد بالاتر:

_ دارم با تو حرف ميزنم.منو نگاه کن...

romangram.com | @romangram_com