#پونه_2__پارت_88
_ پونه باباجون!
مهربوني صداش باعث شد با ترديد سرمو بلند کنم و صداي مادرمو هم بشنوم:
_ از صبح که از خونه ي خاله ش برگشته خودشو توي اون اتاق حبس کرده بيرون هم نمياد.
_ تو دخالت نکن.من خودم باهاش حرف مي زنم.
_ باباجون چطور دخالت نکنم.اون دختر منه.بچمه اون وقت شما ميگي...
_ گفتم تو دخالت نکن.برو به کارت برس...
صداي حرف زدنشونو مي شنيدم و حرکت نمي کردم.نمي خواستم کسي رو ببينم اما باباجون...
_ دخترم بيا درو باز کن .
در برابر صداي مهربونش بدون هيچ مقاومتي بلند شدم.بدون اينکه بخوام.خودمم نمي دونستم چه جادويي تو صداش بود که اونطور باعث شد من بلند بشم و برم درو باز کنم:
_ سلام.
در جواب لبخند و سلامش سلام کردم:
_ سلام باباجون.
و از گرفتگي صداي خودم تعجب کردم.به اتاق اشاره کرد و پرسيد:
_ بيام تو؟
کنار رفتم و داخل شد.گفتم:
_ بفرمايين باباجون.
نگام کرد و پرسيد:
_ صدات چرا گرفته بابا؟گريه کردي؟
سرمو تکون دادم.اومد جلو پرسيد:
_ واسه حرفاي جيغ جيغو؟
بازم سرمو تکون دادم.بدون اينکه حتي لبخندي به لب بيارم.هميشه وقتي کتايونو جيغ جيغو صدا ميزد من خنده م مي گرفت يا حداقل لبخند ميزدم.اما توي اون وضعيتي که بودم اصلا دلم نمي خواست به اين حرفش بخندم.ابرو بالا انداخت و پرسيد:
_ همين؟!فقط واسه حرفاي جيغ جيغو ناراحت شدي؟
جواب دادم:
_ شما هم بودين ناراحت مي شدين.
رفت و نشست و گفت:
_ حالا سر چي دعواتون شده بود؟
صادقانه جواب دادم:
_ به خاطر کيان...
باباجون چشماشو باريک کرد و پرسيد:
_ کتايون ناراحت بود؟
و سوالشو بعد از کمي مکث ادامه داد:
_ از اين ناراحت بود که چرا کيانو رد کردي؟
romangram.com | @romangram_com