#پونه_2__پارت_87


امير حسين که رفت کتايون دست به سينه وايساد و با اخم زل زد به باغچه ي خونه شون.منم بدون اينکه نگاش کنم همونطور که کنارش وايساده بودم باغچه رو نگاه کردم و ازش پرسيدم:

_ ازم ناراحتي؟

پرسيد:

_ نبايد باشم؟

چرخيدم طرفش:

_ متاسفم کتي من...

با لحن تندي گفت:

_ حرف نزن.نمي خوام بشنوم.

ساکت سرمو انداختم پايين و به دستام نگاه کردم.دلم از طرز حرف زدنش گرفته بود. فکر کردم بهتره ديگهدر مقابلش سکوت کنم.چند دقيقه اي هم در سکوت گذشت تا اينکه بالاخره اون شروع کرد به حرف زدن:

_ من مثل مامانم از اين ناراحت نيستم که حرفي در مورد خواستگارت نزدي... از اين ناراحتم که داري کيانو اذيت مي کني. من نمي تونم ناراحتي داداشمو ببينم و اجازه هم نميدم کسي باعث رنجشش بشه.

جواب دادم:

_ من که گفتم خودم باهاش صحبت مي کنم...

_ صحبت مي کني؟چي بهش ميگي مثلا؟که به درد هم نمي خورين؟يعني مي خواي بازم اذيتش کني؟مي خواي بيشتر خردش کني؟

تند تند شروع کرد به حرف زدن و در همون حال به خونه اشاره کرد:

_ تو اينطوري ميگي...هي ميگي به درد هم نمي خورين و هي داداش منو پس ميزني در حاليکه خيليا آرزوشونه کيان فقط يه نگاه بهشون بندازه . همين...همين شيوا دختر عمومو ميبيني.همين شيوا متتظر يه اشاره ست.فقط يه اشاره از طرف داداشم.اون وقت تو...

حرفاش داشت اذيتم مي کرد.احساس مي کردم لحنش تحقير آميزه .نمي خواستم حرفاشو بشنوم و عصباني گفتم:

_ کتايون بسه.چرا فکر مي کني همه بايد به داداشت جواب مثبت بدن و کشته مرده ش باشن؟

با حرف من ساکت شد و بهم زل زد.در حاليکه به زحمت نفسم بالا ميومد گفتم:

_ من گفتم خودم در اين مورد باهاش حرف مي زنم قانعش مي کنم که به درد هم نمي خوريم اين ديگه بحث کردن و جار و جنجال کردن داره؟

اصلا...اصلا حالا که به قول خودت شيوا منتظر اشاره ي داداشته بريد براش خواستگاري چرا معطلين؟چرا اينو به رخ من مي کشي.

عصباني بودم.از دست اون از دست خودم و از کيان و همين عصبانيتم باعث شد بدون اينکه منتظر شنيدن حرف ديگه اي ازش باشم رومو ازش برگردونم و سريع از خونه شون بزنم بيرون.نمي تونستم و نمي خواستم ديگه اونجا بمونم.احساس مي کردم تحقير شدم.احساس مي کردم کتايون کسي که هميشه به عنوان خواهرم قبولش داشتم غرورمو شکسته و از اون بدتر دلمو .در حاليکه راه ميرفتم بغضم ترکيد و اشکام چشمامو خيس کردن.اما جلوي دهنمو گرفتم تا نکنه هق هقم بلند بشه و با پشت دست اشکامو پاک کردم و فکر کردم اصلا... اصلا بهتره ديگه کاري به کار کتايون نداشته باشم..چون فکرش اذيتم مي کرد. اون ديگه کتايون سابق نبود که دلش نمي اومد يه لحظه حتي يه لحظه هم ازم جدا بشه. دلش نمي اومد و به خودش اجازه نمي داد حتي باهام بلند حرف بزنه.

اون عوض شده بود.خيلي هم عوض شده بود.

و همه ي اينا به خاطر کيان بود.بله کيان...با به خاطر آوردن کيان سرعت قدمامو بيشتر کردم و صداي آشناي امير حسينو از پشت سرم شنيدم:

_ پ...پونه...پونه خانوم!

اون اومده بود دنبالم.امير حسين.اما چرا؟دلش برام سوخته بود؟خيلي قابل ترحم بودم؟سرعت قدمامو بيشتر کردم .نمي خواستم... نمي خواستم بهم برسه و مجبورم کنه برگردم.فقط مي خواستم دور بشم.براي اولين بار مي خواستم از خونه ي خاله دور بشم.

دويدم.بدون اينکه برگردم دويدم و وقتي به خونه رسيدم در زدم.تند تند و پشت سر هم در زدم و مامان که درو باز کرد سريع و بدون اينکه سلام کنم رفتم توي خونه و حتي از کنار مادرجون هم که توي حياط بود بدون سلام کردن رد شدم و خودمو رسوندم به اتاقم و تپيدم داخل و درو پشت سرم بستم.حالم بد بود...خيلي بد....از کتايون ناراحت بودم...از رفتاري که باهام داشت و حرفايي که زد.ازش انتظار هر رفتاري رو داشتم جز اين... مي خواستم همونجا بمونم.توي همون اتاق .نمي خواستم کسي رو ببينم.هيچ کسو.اعصابم بدجوري به هم ريخته بود.

_ پونه!پونه!

صداي مادرمو شنيدم و بعد صداي امير حسينو:

_ پ...پونه...خ...خ... خانوم!پ...پونه خ...خانوم!د...درو وا کن...

جوابشونو ندادم.دوست داشتم سکوت کنم.دوست داشتم در برابر همه شون فقط ساکت بمونم و هيچي نگم.

با احساس گرسنگي شديد سرمو بلند کردم و به در نگاه کردم.ظهر شده بود و هنوز ناهار نخوده بودم. دلمم نمي خواست برم بيرون و با مامان و مادرجون رو برو بشم.دستي به صورتم که اشکام روش ماسيده بود کشيدم و صورتمو به ساعدم تکيه دادم.بدجوري احساس خستگي و تشنگي مي کردم.گلوم از بس گريه کرده بودم خشک شده .دوساعتي مي شد که اونطوري مونده بودم و از جام تکون نخورده بودم.احساس مي کردم حال و حوصله اي برام نمونده و نمي خواستم دوباره رفتار کتايونو به خاطر بيارم.اما هي يادم مي افتاد و باز بغض گلومو فشار مي داد.

خسته و بغض کرده سرمو گذاشتم روي زانوم و صداي تقه ي درو هم که شنيدم هيچ عکس العملي نشون ندادم.اما با شنيدن صداي باباجون خودمو جمع کردم:

romangram.com | @romangram_com