#پونه_2__پارت_89


جوابشو ندادم.مطمئن بودم خودش مي دونه پس ديگه نيازي به جواب نبود :

_ خب تو بهش نگفتي دليلت براي رد کردنش چيه؟

در جواب سوالش گفتم:

_ بهش گفتم خودم با کيان حرف مي زنم ولي قانع نشد و بازم بد حرف زد.

_ اون وقت تو هم ناراحت شدي و اومدي خونه آره؟

جواب دادم:

_ اوهوم.

با همون لحن ملايمش گفت:

_ بدون اينکه حتي فکر کني خاله ت و شوهر خاله ت از اين رفتن ناگهانيت چقدر ناراحت شدن و کتايونو سرزنش کردن!

گفتم:

_ من واقعا ناراحت بودم باباجون.

پرسيد:

_ حالا چي؟هنوزم ناراحتي؟

به جاي جواب فقط سرمو تکون دادم.

_ اونقدر که احساس مي کني نمي توني ببخشيش؟

فکر کردم.به سوالش فکر کردم.من مي تونستم کتايونو ببخشم؟چند دقيقه فکر کردم که جوابي براي سوالش پيدا کنم.من کتايونو دوست داشتم.هيچي نمي تونست اين دوست داشتنو از بين ببره.اما اون موقع از دستش ناراحت بودم و نمي خواستم در موردش حرف بزنم يا فکر کنم همينو هم به باباجون گفتم:

_ باباجون!ميشه در اين مورد ديگه چيزي نپرسين ؟فعلا اونقدر ازش ناراحتم که دوست ندارم بهش فکر کنم يا حرف بزنم.

_ ولي من دلم نمي خواد بچه هام از هم دور بشن و با همديگه قهر کنن.اينو مي دوني؟

جواب دادم:

_ مي دونم باباجون.مطمئن باشين قهر ما هم خيلي طول نمي کشه و سر فرصت با هم آشتي مي کنيم.

جمله ي آخرمو با لحن نا مطمئني به زبون آوردم و باباجون سرشو تکون داد و گفت:

_ اميدوارم.

و بعد ازم پرسيد:

_ راستي در مورد علي چه تصميمي گرفتي؟

سوال ناگهانيش باعث شد جا بخورم و غافلگير :

_ را...راستش اونقدر توي اين مدت فکرم مشغول خاله اينا بود که درست به اون فکر نکردم.

_ ولي اونا منتظر جوابن!

با خجالت به انگشتام نگاه کردم و باهاشون بازي کردم و گفتم:

_ خب...خب هر چي شما بگين من حرفي ندارم.

_ اينطوري که نميشه!

اين آينده ي خودته بابا خودت بايد تصمم بگيري.

گفتم:

romangram.com | @romangram_com