#پونه_2__پارت_84
اومد و منو از آشپز خونه بيرون کرد و گفت:
_ نترس قهر ما زياد جدي نيست.چهار روز بگذره تموم ميشه.
برگشتم سمتش و پرسيدم:
_ مطمئنين؟
لباشو جمع کرد که چين افتاد دورشون و گفت:
_ برو بشين.
با سر پايين برگشتم توي هال و دايي اسد که کنار بخاري نشسته بود رو بهم گفت:
_ بيا بشين دخترم.بيا بشين که خاله ت برات چايي بياره خودتو هم واسه قهر و آشتي بزرگترا ناراحت نکن.خودشون مشکلشونو با هم حل مي کنن.
نشستم کنار بخاري و خطاب به خاله که چايي آورد پرسيدم:
_ پس چرا چند روزه نمياين خونه ي ما؟اصلا چرا جواب تلفنا رو نميدين؟
خاله سيني چايو گذاشت بين من و شوهر خاله و گفت:
_ واسه اين که عصبانيتم تموم بشه.
با شنيدن حرفش بغض کردم و اشک تو چشمام نشست و شرمنده از اشتباهي که در موردش کرده بودم پرسيدم:
_ يعني واقعا فقط همين بود؟
نشست کنار بخاري و پرسيد:
_ آره همين بود.قرار نيست که تا ابد اين دلخوري ادامه داشته باشه.
از شنيدن حرفاش احساس خوبي بهم دست داد.دلم مي خواست بپرم بغلش و تا مي تونم ببوسمش ولي جلوي شوهر خاله خجالت مي کشيدم و فکر کردم بهتره بذارم به موقعش حسابي از خجالتش در بيام.صداي در که اومد خاله نگاهي به من انداخت و گفت:
_ کتايون اومد.
و بعد سر و صداي کتايونو شنيدم که داشت بلند بلند حرف مي زد:
_ زود باشين ديگه!بياين بريم تو. يه چايي که اين همه تعارف کردن نداره!
دلم از شنيدن صداش ريخت و از خودم پرسيدم يعني اونم مثل خاله فکر مي کنه؟يعني دلخوري و ناراحتي اونم زود تموم ميشه؟!خدا خدا کردم همينطور باشه و چشمامو براي چند دقيقه بستم و صداي خاله رو شنيدم:
_ صبح با اميرحسين و شيوا رفته بودن خريد الان برگشتن.
با حرف اون و شنيدن صداي کتايون چشمامو باز کردم:
_ سلام ما اومديم.
خودمو جمع کردم و نفس عميقي کشيدم و خاله گفت:
_ چاييتو بخور .
گفتم:
_ مي خورم الان.
و يه کم سرمو با ورود کتايون بلند کردم و با ديدنش تنم يخ کرد.نگاهشو روي خودم ديدم.نگاه بي تفاوت و اخماشو که رفتن توي هم و بغض کردم و هر کاري کردم نتونستم سلام کنم.
ديدم که برگشت سمت شيوا خواهر کوچيکتر امير حسين و رو بهش گفت:
romangram.com | @romangram_com