#پونه_2__پارت_85
_ شيوا جون برو بشين من برم ببينم امير حسين کجا مونده؟
شيوا گفت:
_ داره کفشاشو در مياره الان مياد.
اما کتايون جوابشو نداد و رفت بيرون. شيوا که دختر کمرو و کم حرفي بود منو که ديد لبخند کمرنگي گوشه ي لبش نشوند و وقتي اومد توي هال آروم سلام کرد:
_ سلام عمو!
سلام پونه جون.
من و شوهر خاله جوابشو با هم داديم و بعد دايي اسد ازش پرسيد:
_ کتايون رفت دنبال امير حسين؟
شيوا در حاليکه مي نشست گفت:
_ رفت دنبال امير حسين.
نگاش کردم که کنار من نشست و کيفشو گذاشت روي پاش.چقدر حسوديم شده بود از اينکه کتايون همراه اون رفته بود خريد. چقدر بودنش همراه کتايون اذيتم مي کرد!اما با اين حال به خودم نهيب زدم و سعي کردم جلوي اين افکار بچگونه رو بگيرم
و در حاليکه سعي مي کردم خودمو عادي نشون بدم رو به شيوا پرسيدم:
_ خوبي شيوا جون؟
باز لبخند کمرنگي زد و آروم گفت:
_ ممنون.
پرسيدم:
_ رفته بودين خريد؟
لبخند زد و گفت:
_ آره.
بازم حس حسادت به سراغم اومد و همين که کتايون و امير حسين اومدن تو بلند شدم و گفتم:
_ من برم کمک خاله.
رفتم توي آشپزخونه و پرسيدم:
_ خاله!کمک نمي خواين؟
خاله سوسن که در حال چاي ريختن دوباره بود و گاهي هم سري به قابلمه ي روي گاز مي زد.
با ورود من سرشو چرخوند طرفم و گفت:
_ تو چرا اومدي توي آشپز خونه برو بشين ...
صداي سلام کردن امير حسين و کتايونو شنيدم و رو به خاله گفتم:
_ خب اومدم کمک...
_ لازم نيست. برو بشين.من خودم چاييا رو ميارم.
خواستم بگم نميرم که صداي امير حسينو شنيدم:
_ س..سلام ...ز..زن..عمو...س...س..س...سلام ...پ...پونه خانوم...
برگشتم و جوابشو دادم:
romangram.com | @romangram_com