#پونه_2__پارت_83
_ نبود.تموم شده بود.سيد مراد گفت آوردن برامون نگه مي داره.
_ خب مي رفتي يه جاي ديگه.
شوهر خاله جوابشو نداد و
خاله سرشو تکون داد و در حاليکه بر مي گشت داخل خطاب به من خيلي جدي گفت:
_ بيا تو.
با ترديد دنبالش رفتم و صداش زدم:
رفت توي آشپزخونه و گفت:
_ برو کنار بخاري خودتو گرم کن تا برات چايي بيارم.
رو کردم بهش و گفتم:
_ خاله من چايي نمي خوام.
جوابمو نداد.رفتم و جلوي در آشپزخونه وايسادم و آروم ازش پرسيدم:
_ خاله!ازم ناراحتي؟
در حاليکه داشت چايي ميريخت توي استکاناي لب طلايي قديميش جواب داد:
_ برو بشين.من از تو دلخور نيستم.از مادرت و مادرجون ناراحتم .
جلوتر رفتم و گفتم:
_ خاله اونا تقصيري نداشتن.مقصر من بودم.
قوريشو گذاشت روي سماور و برگشت طرفم و با اخم گفت:
_ تو؟!تو چه تقصيري داري؟اونا بزرگتر بودن بايد مي گفتن ...حداقل يه جمله فقط يه جمله مي گفتن واست خواستگار اومده همين.
_ خب من ازشون خواستم.
دروغ گفتم که شايد اينطوري ناراحتيش برطرف بشه. در اصل باباجون اينطور خواسته بود که در مورد قضيه ي خواستگاري حرفي به کسي زده نشه.ولي من مي خواستم اينو پنهون کنم. خاله حرفاي منو که شنيد اخماش بيشتر رفتن توي هم و پرسيد:
_ تو از کي اينطور پنهونکار و درغگو شدي؟
سرمو انداختم پايين و جوابشو ندادم.
_ منو نگاه کن ببينم.
نگاش کردم .دستشو به کمر زد و گفت:
_ فکر کردي من بچه م و نمي فهمم؟فکر کردي نمي دونم اين تصميم کي بوده؟
جواب دادم:
_ خب همه ش به خاطر من بوده ديگه.شما ببخشيد.
با لحن آمرانه اي گفت:
_ برو بشين و ديگه هم هيچي نگو.تو کار بزرگترا هم دخالت نکن.
آروم گفتم:
_ من فقط نمي خوام شما و مامانم قهر باشين.
romangram.com | @romangram_com