#پونه_2__پارت_82




_ چي شد؟جواب ندادن؟

مامان بود که پرسيد و من فقط سرمو تکون دادم و با خودم فکر کردم بايد يه کاري بکنم.بايد خودمو از اين عذاب نجات بدم اما چه جوري؟

چه جوري مي تونستم اين کارو بکنم؟

_ امروز عصري خودم ميرم يه سر بهشون ميزنم.

با اين حرف مادرم يهو فکري به ذهنم رسيد و گفتم:

_ نه مامان بذار خودم برم.

و بدون اينکه متظر شنيدن جوابي از طرف اون يا مادرجون بمونم رفتم توي اتاقم و لباسامو عوض کردم و سريع زدم بيرون و به راهرو که رسيدم راهرو صداي مادرمو شنيدم که گفت:

_ظهر نشده بگرديا.

چشمي گفتم و کفشامو پوشيدم.مي دونستم چرا اينو ميگه.مطمئن بود اگه خاله آشتي کنه منو براي ناهار نگه مي داره و بعدش مجبور ميشم تا عصر بمونم و اون موقع با کيان رو به رو ميشدم و مامان نمي خواست من و کيان همديگه رو دوباره ببينيم.حتم داشتم با خودش فکر مي کنه اگه کيان منو نبينه راحت تر فراموشم مي کنه.اما نمي تونستم درک کنم چطور ممکنه چنين چيزي به ذهنش راه پيدا کرده باشه.در حاليکه من و کيان دختر خاله و پسرخاله بوديم و برخوردمون اجتناب ناپذير.وقتي توي کوچه قدم گذاشتم سوز سردي به صورتم خورد اما اهميتي ندادم و راه افتادم سمت خونه ي خاله.تا خونه شون راهي نبود.يه خيابون بالانر بود و به ده دقيقه هم نمي کشيد برسم اونجا.و با اينکه خيلي آروم و سنگين قدم بر مي داشتم بازم خيلي زود رسيدم به خونه شون.همون خونه ي بزرگ قديمي آجرنما که ارثيه ي پدربزرگ کيان بود و دايي اسد دلش نميومد نه اونو بفروشه و نه حتي اجاره ش بده و بره به يه جاي جديدتر .همون خونه ي قديمي که براي من پر از خاطره بود.خاطره هاي رنگارنگ بچگيم.خاطراتم با کتايون توي همين کوچه و جلو همين خونه.بازيهامون.اذيت کردناي کاوه که هميشه اشکمونو در مي آچه روزايي بودن!با يادآوري خاطرات بچگيم آه کشيدم و همونطور وايسادم به تماشا و مرور خاطره هام اما نگاه کردنم خيلي طول نکشيد و با شنيدن صداي دايي اسد خاطرات بچگيم دور شدن و من دوباره برگشتم همونجا که بودم:

_ پونه!دايي!چرا اينجا وايسادي؟!

با شنيدن صداش برگشتم و دستپاچه سلامش کردم:

_ س...سلام دايي.

با تعجب سر تا پامو ورانداز کرد و گفت:

_ عليک سلام دختر.تو چرا اينجا وايسادي؟!چرا نميري تو؟

من و من کنان گفتم:

_ چيزه...من...من ...را...راستش...

اما نتونستم ادامه بدم و اون پرسيد:

_ اومدي کتايونو ببيني؟

هيچي نگفتم . از کنارم رد شد و گفت:

_ بيا دخترم بيا تو.

و درو با کليد باز کرد و کنار کشيد تا برم تو ولي من داخل نرفتم و گفتم:

_ شما بفرمايين دايي جون منم ميام.

با اعتراض و همون لحن مهربون و صميمي هميشگي پرسيد:

_ ما با هم از اين حرفا داشتيم؟

نه نداشتيم.ما با هم هيچ وقت از اين حرفا نداشتيم.اون شوهر خاله ي من بود.جاي پدرم بود.دايي صداش مي کردم و هميشه باهاش راحت بودم اما توي اون موقعيت ديگه اون احساس راحتي رو باهاش نداشتم.

و وقتي چيزي نگفت و رفت داخل کمي اين پا و اون پا کردم و دنبالش رفتم تو که با ورودمون خاله به حياط اومد اما منو که ديد يه لحظه سر جاش وايساد و منم وايسادم.خاله خاله ي خوبم براي اولين بار با لبخند نيومده بود جلو و به استقابالم.براي اولين بار و من احساس کردم اگه بيشتر از اين طول بکشه و نياد سمتم از غصه مي ميرم و در حاليکه بغض کرده بودم رفتم سمتش:

_ خاله جون!

خاله نگاهي به من انداخت و از شوهرش که پاي شير نشسته بود و داشت دستاشو مي شست پرسيد:

_ کو ترخوني که خواسته بودم بياري؟!

دايي اسد جواب داد:



romangram.com | @romangram_com