#پونه_2__پارت_148


_ به خدا...به خدا ...من و اون هيچ ارتباطي با هم نداشتيم.اون اصرار مي کرد که ...که باهاش ازدواج کنم اما من اصلا حاضر نشدم به حرفاش گوش کنم...باور کن...باور کن ماجرا فقط همين بوده...

چشماي قرمزشو به چشمام دوخت و من سعي کردم باهاش صادق باشم:

_ اون...اون خيلي سعي کرد علاقه شو بهم نشون بده ولي من بهش نه گفتم و ازش دوري کردم.باور کن همه ش همين بود .

پر از شک بهم خيره شد و گفت:

_ باور کنم؟چطور باور کنم وقتي از خواهرت قضيه رو شنيدم هان؟

با شنيدن اسم نگين بند دلم پاره شد و در حاليکه سرمو به شدت تکون مي دادم و مي لرزيدم و چشمام هنوز خيس بود گفتم:

_ نگين...نگين دروغ ميگه...اون...اون دروغ ميگه...

دستاشو از رو شونه هام برداشت و با نفرت گفت:

_ معلوم ميشه کي دروغ ميگه و کي نميگه.

بعد ازم فاصله گرفت

و يه چيزى رو از توى جيبش بيرون آورد و پرت كرد تو صورتم.با ترس بهش نگاه كردم و پرسيدم:

_ اين...اين چيه؟!

پوزخند تمسخر آميزي زد و گفت:

_ نامه ي عاشقانه ست.بردار بخون.

گنگ بهش خيره شده که كه از كوره در رفت و داد زد:

چرا مثل آدماى گنگ بر و بر منو نگاه ميكنى؟يالله اون نامه رو بردار بخون.

به كاغذ كه روى زمين افتاده بود نگاه كردم و از ترس اينكه بيشتر عصبانى بشه فورى خم شدم و برش برداشتم بازش كردم اما با ديدن خط آرمين تنم لرزيد.با خوندن كلمه هاى پونه عزيز نفسم بند اومد و شنيدم كه على پرسيد:

_ خب؟

دهنمو که از ترس خشک شده بود باز و بسته کردم و خواستم حرفي بزنم و از خودم دفاع کنم اما اون مهلتم نداد و گفت:

_ جواب نميدي نه؟خب معلومه که جواب نميدي.چون حرفي نداري که بزني.چون واقعيت داره.

به کلمه ها خيره شده بودم و هيچي نمي گفتم.اما نامه چيزي نبود که منو شوکه کرده بود.بلکه تاريخ نامه بود.تاريخي که نشون مي داد نامه بعد از ازدواج من و علي نوشته شده.ولي آخه چطور..چطور آرمين...

درد که پيچيد توي شونه م به خودم اومدم :

_ گفته بودم از دروغ بدم مياد.نگفته بودم؟

التماس کردم:

_ علي...تو رو خدا!

_ خفه شو.

پرتم کرد روي زمين.با گريه گفتم:

_ من کاري نکردم...

يقه مو گرفت و بلندم کرد:

_ بهم بگو هنوزم باهاش ارتباط داري يا نه؟

سعي کردم با دستام دستاشو کنار بزنم و يقه مو از تو دستش در بيارم:

_ علي به خدا هيچي بين ما نبود...

romangram.com | @romangram_com