#پونه_2__پارت_149


_ نبود؟نبود؟پس اين نامه چي مي گفت هان؟اين نامه چي ميگفت؟

جواب دادم:

_ من نمي دونم...نمي دونم ....اون الان زندانه.به خدا زندانه...

_ هه...يعني تو زندان نمي تونن واسه کسي نامه بنويسن؟

پرتم کرد سمت ديوار که هر طور بود دستمو به در گرفتم.پيراهنشو در آورد و انداخت يه طرف و اومد سمتم اما من عقب رفتم و گفتم:

_ علي به خدا اشتباه مي کني...

عرق کرده و در حاليکه نفس نفس ميزد گفت:

_ بيا اينجا...

گفتم:

_ علي!

داد کشيد:

_ علي و زهرمار گفتم بيا اينجا...

با گريه به پشت سرم نگاه کردم.ازش مي ترسيدم.مطمئن بودم بمونم کتک مي خورم.در حاليکه تو عمرم هيچ وقت کتک نخورده بودم و فقط يه بار از کيان سيلي خورده بودم.

براي همين وقتي اومد طرفم دويدمتوي هال و خودمو رسوندم به پله اي که مي خورد به پشت بوم و ازش بالا رفتم.اما اون دنبالم اومد و تا به خودم بجنبم بازومو گرفت و کشيد.من هم چسبيدم به نرده ها و دوباره التماس کردم:

_ علي...علي تو رو خدا ولم کن.

_ بيا پايين...بيا پايين يالله...

خودمو از دستش به هر طريق بود آزاد کردم و دويدم بالاتر اما با شنيدن صداي افتادن چيزي برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم و يهو از وحشت سر جام موندم.علي پايين پله ها افتاده بود.براي مدتي بهش خيره شدم.فکر مي کردم چيزي نيست و الانه که پا شه ولي چند دقيقه که گذشت و بلند نشد صداش زدم:

_ علي!

ولي جواب ندادمن هم به خودم جرات دادم و يه پله پايين اومدم و وقتي ديدم اصلا تکون نمي خوره آروم پايين اومدم و کنارش زانو زدم.دستمو گذاشتم روي شونه ش و تکونش دادم و با صداي ضعيفي گفتم:

_ علي!علي!

اما فايده نداشت .جواب نمي داد.آروم و ترسيده بلند شدم.عقب عقب رفتم و دويدم سمت در هال و خودمو رسوندم به در مشترکي که دو تا حياطو به هم وصل مي کرد.بازش کردم و خودمو انداختم توي حياط خونه عزيز آقا که با ورودم صداي جيغ کوتاه و ترسيده ي فرزانه رو شنيدم:

_ يا خدا!

ديدم همه با ديدن سر و وضع آشفته ي من از ترس بلند شدن اما فرصت ندادم چيزي بگن و در حاليکه نفس نفس ميزدم گفتم:

_ علي...علي از پله ها افتاد...

بعدش ديگه نفهميدم چطور شد و چطور رسونديمش بيمارستان.

همه چيز اونقدر ناگهاني بود که هنوز که هنوزه بعد از گذشتن يه ماه از اون شوک بيرون نيومدم.

مخصوصا حالا که فهميدم باردارم بيشتر شوکه شدم.و همه ي اينا تقصير خودم بود.تقصير خودم...

پاهامو بيشتر تو شکمم جمع مي کنم و هق هق مي کنم.عذاب وجدان بدجوري اذيتم مي کنه.توي اين مدت بارها و بارها به اتفاقي که افتاده فکر کردم و هر بار به اين نتيجه رسيدم که مقصر اصلي حادثه من بودم.چون اگه از پله ها بالا نميرفتم.اگه سعي نمي کردم از دستش فرار کنم و درست و حسابي همه چيزو بهش توضيح مي دادم...اگه...اگه...خدايا من چيکار کردم؟من...من چطور تونستم...سرمو از روي زانوهام بر ميدارم و به ديوار تکيه ميدم و آه مي کشم.چون کار ديگه اي از دستم بر نمياد.هيچ کاري...فقط مي تونم دعا کنم...دعا کنم اون زنده بمونه و برگرده...فقط همين...




romangram.com | @romangram_com