#پونه_2__پارت_147
_ خفه شو اسم خدا رو نبر بي چشم و رو...
دستشو بالا برد که بزنه تو صورتم که به گريه افتادم و در همون حال گفتم:
_ آخه تو...تو چته؟چي مي خواي؟چرا يهو جني شدي؟چرا اينطوري مي کني؟!
_ مي خوام حقيقتو بدونم.مي خوام همه چيزو در مورد اون يارو بهم بگي.
با گريه گفتم:
_ اون از فاميلاي پدرمه فقط همين.
_ بقيه ش...
با بيچارگي پرسيدم:
_ بقيه ي چي؟
جواب داد:
_ بقيه ي ماجراتونو بگو.
سعي کردم خودمو از دستش نجات بدم و گفتم:
_ ماجرايي بين ما نبوده...
با سماجت گفت:
_ حرف بزن.
_ اون...اون فقط از من خواستگاري کرد...
با عصبانيت پرسيد:
_ با اينکه زن و بچه داشت!
جوابشو ندادم و دوباره با صداي بلندتري سوال کرد:
_ پرسيدم با اينکه زن و بچه داشت؟
با حال بدي که بهم دست داده بود گفتم:
_ آره...ولي من رد کردم...
_ نامزديت با پسر خاله ت واسه همين به هم خورد؟
با التماس گفتم:
_ علي...
با لحني تهديد آميز گفت:
_ جواب منو بده...
گريه م شديدتر شد و فقط سرمو تکون دادم و صداشو شنيدم:
_ پسر خاله ت فهميد و همه چيزو به هم زد درسته؟
چشماي خيسمو که بسته بودم باز کردم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com