#پونه_2__پارت_146


اما جوابى نشنيدم،با تعجب رفتم توى اتاق خواب اما اونجا نبود،يعنى چى؟نكنه مهيار باهام شوخى كرده بود! از اتاق اومدم بيرون و همون موقع چشمم به اتاق تهى افتاد و على رو اونجا ديدم كه به در پشت كرده و دستشو تكيه داده بود به ديوار،حيرت زده نگاش كردم و صداش زدم:

_ على!تو چرا اونجا وايسادى؟!

اما اون جوابمو نداد.رفتم توى اتاق و دوباره صداش كردم:

_ على!ع...

نزديكش شدم و خواستم با تكون دادن دستش خبرش كنم كه هستم ولى يهو برق از سرم پريد و به عقب پرت شدم،اصلا نفهميدم چى شده و از ضربه ى سيلى اى كه به صورتم خورده بود گيج و منگ بودم ولى همين كه على

اومد سمتم دستمو روى گونه م كه مى سوخت گذاشتم و با ترس و تعجب نگاش كردم،چشما و صورتش قرمز قرمز شده بودن،نمى دونستم چه اتفاقى افتاده و چرا بهم سيلى زده،حتى نمى تونستم ازش بپرسم دليل کارشو سوال کنم،چون گلومو بغض گرفته بود و نمى تونستم حرف بزنم.

نفس نفس ميزد و ازم چشم بر نمي داشت. نگاهش اونقدر ترسناک بود که قلبم از ديدنش به شدت ميزد.براي چند دقيقه فقط نگام کرد بعد يه قدم اومد جلو و با صداي خفه و عصبانيش پرسيد:

_ راستشو بگو...اون آشغالي که باهاش دوست بودي کي بود؟

عقب رفتم و خودمو از ترسش چسبوندم به ديوار و هيچي نگفتم.با شنيدن حرفي که زده بود مغزم قفل کرده و زبونم بند اومده بود و نمي تونستم چيزي بگم.علي که ديد چيزي نميگم يهو خودشو بهم رسوند و شونه هامو گرفت و منو با خشونت چسبوند به ديوار و در حاليه سعي مي کرد صداش زياد از حد بالا نره غريد:

_ راستشو بگو لعنتي اون کيه؟

حسابي از فشاري که به شونه هام مي آورد دردم گرفته بود .مي خواستم حرف بزنم اما نمي تونستم .گلوم هنوز بغض داشت .

_ حرف بزن.

صداش تهديد کننده تر شد.بغضم شکست.اشکم ناخواسته سرازير شد و بريده بريده گفتم:

_ من...من...من...

_ ميگي يا بزنم دندوناتو خرد کنم؟

از طرز حرف زدنش جا خورده بودم.فکرم ديگه درست کار نمي کرد.فقط اشک ميريختم و از ترس نگاه عصباني و ترسناکش چشمامو بسته بودم.مي خواستم دليل رفتارشو بدونم و بفهمم چقدر در مورد آرمين فهميده.اما اون لحظه هيچ جوره نمي تونستم چيزي بفهمم.

_ من...من نمى دونم...نمى دونم از چى حرف ميزنى!

_ نمى دونى از چى حرف ميزنم؟تو نمى دونى هان؟از اون يارو دوستت،همون مردى كه قبل از ازدواج با من باهاش دوست بودى و خدا مى دونه...

حرفشو قطع كردم و نذاشتم بيشتر از اين ادامه بده و ناليدم:

_ نه،اين دروغه...دروغه من...من با هيچ مردى دوست نبودم...نبودم...

انگشتاشو فرو برد توى شونه هام و از لاى دندوناش گفت:

_ نبودى؟!نبودى؟!پس بهم بگو چرا...چرا نامزديت با پسر خاله ت به هم خورد؟هان؟

با اين سوالش زبونم بند اومد و جوابى ندادم.به شدت تكونم داد و گفت:

_ يالله حرف بزن،واسه چى به هم خورد؟

با بغض و گريه گفتم:

_ با هم...

توافق نداشتيم...

_ توافق در مورد چى؟

شونه هام از فشار زياد پنجه هاش درد گرفته بودن التماس كردم:

_ على تو رو خدا...





romangram.com | @romangram_com