#پونه_2__پارت_145
_ زنش برام سوغات آورده بود.داده بود دست اون برام بياره.
پرسيد:
_ يعني فقط واسه همين اومده بود؟
جواب دادم:
_ نه.هميشه مياد.
بعد براي اينکه بحثو عوض کنم فوري پرسيدم:
_ تو با بهنام چيکار کردي؟
پيراهنشو داد دستم و گفت:
_ هيچي قانعش کردم.
با تعجب پرسيدم:
_ واقعا؟چطوري؟
حرفي نزد و بهم پشت کرد.وقتي ديدم جوابمو نميده از اتاق رفتم بيرون.اما اون
دنبالم اومد و پرسيد:
_ نگفتى پسرخاله ت واسه چى اومده بود؟
سعى كردم خودمو بى تفاوت نشون دادم.شونه اى بالا انداختم و جواب دادم:
_ گفتم كه هميشه مياد به مامانم اينا سر بزنه.اين بار اون سوغاتي رو هم با خودش آورده بود.
با يه نگاه عجيبى كه معنيشو نفهميدم بهم خيره شد و گفت:
_ هميشه؟
جواب دادم:
_ آره.خوبه از بچگى با هم بزرگ شديم و مى دونم.
بازم نگام كرد و پرسيد:
_ واقعا؟!
و اين واقعا شد حرف آخرش. ديگه چيزى نگفت و سكوت كرد.
مدتى از اون شب گذشت.كم كم داشت موضوع فراموشم مى شد .حتى با اينکه مي ديدم بهنام مثل سابق نيست و معمولا تو خودش فرو ميره و ساکت و بيشتر ناراحته خيلي اهميتي نمي دادم.چون با اينکه نمي دونستم چي شده و بين اما يه روز عصر وقتى تو حياط با فرزانه و مهناز و بهناز نشسته
بوديم و حرف ميزديم و سيب زميني پوست مي گرفتيم يهو مهيار از بيرون دويد تو حياط و رو بهم گفت:
_ زن دايي!زن دايي!دايي على اومده خونه ميگه بيا.
با تعجب اول به اون و بعد به مهناز و فرزانه نگاه كردم،على؟!اون وقت از روز برگشته بود خونه؟!ولى آخه براى چى؟!چه اتفاقى افتاده بود كه اون موقع برگشته بود؟!فرزانه كه مشخص بود اونم مثل من خيلى تعجب كرده ابرو بالا انداخت و گفت:
_ على؟!
با ترديد پا شدم و بي توجه به صداي مهناز و بهناز که از هم مي پرسيدن چي شده از حياط زدم بيرون و فورى رفتم خونه،در حياطو كه نيمه باز بود هل دادم و رفتم تو.اما على تو حياط منتظرم نبود،فكر كردم حتما تو خونه ست،براى همين رفتم داخل و صداش زدم:
_ على!على!من اومدم،
romangram.com | @romangram_com