#پونه_2__پارت_144


_ اين سوغاتي شيواست .از مشهد برات آورده.داد که بدم بهت.

يه نيم نگاه به صورتش انداختم و با ترديد دستمو به سمت جعبه بردم که يهو صداي موتورو شنيدم و چون يادم رفته بود درو ببندم وقتي برگشتم ديدم شوهرمه و براي همين يه لحظه دستم تو هوا موند و خشکم زد .علي که صحنه رو ديده بود اخم کرد و سرشو انداخت پايين.از موتورش پياده شد و اومد داخل.

من که از اومدن ناگهاني اون حسابي جا خورده بودم آب دهنمو قورت دادم و سلام کردم:

_ س...س...سلام.

با همون اخم جوابمو داد :

_ سلام.

و پرسيد:

_ تو چرا ينجا وايسادي؟

سريع سرمو به سمت کيان برگردندوم اما ديدم اون رفته داخل و باکادوي توي دستم تنهام گذاشته.خواستم بگم چي شده و همه چيزو براش توضيح بدم اما اون گفت:

_ برو چادرتو بردار بريم خونه.

سرمو انداختم پايين و جعبه رو تو دستم فشار دادم.

علي آمرانه گفت:

_ زود باش.

با قدماي سست از حياط رد شدم و رفتم توي خونه و بدون اينکه جواب نگاههاي بقيه رو بدم رفتم توي اتاق سابقم چادرمو بردارم.همون وقت صداي سلام و احوالپرسي و تعارفاي مادرم و مادرجونو با علي شنيدم.اونا اصرار داشتن شبو اونجا بمونيم اما علي قبول نکرد و عذر خواهي کرد و با گفتن ايشالله يه وقت ديگه حرفشو به کرسي نشوند و وقتي من دير کردم صدام زد:

_ پونه!کجا موندي بيا بريم ديگه.

چادرمو برداشتم و با همون حالت قبلي از اتاق اومدم بيرون.

علي رو به مادرم و مادرجون گفت:

_ خب ديگه با اجازه تون.ما رفع زحمت مي کنيم.به حاجي هم سلام برسونين.

بعد برگشت زفت و من هم به ناچار و با اکراه همراهش رفتم.مامان هم

براي بدرقه مون دنبالمون اومد.اما وقتي از حياط بيرون رفتيم و مادرم چشمش به موتور افتاد اخمي کرد و من که معني اخمشو فهميده بودم به به روش لبخند زدم تا بهش اطمينان بدم و پشت سر علي سوار موتور شدم و از مادرم خداحافظي کردم.

به خونه برگشتيم.وقتي رسيديم و رفتيم داخل علي يه راست رفت توي اتاق خواب .منم دنبالش رفتم.اون در حاليکه مشغول عوض کردن لباساش شده بود پرسيد:

_ خب؟

جعبه رو گذاشتم تو کمد و گفتم:

_ خب چي؟

_ با پسر خاله ت در مورد چي حرف ميزدي؟

جواب دادم:

_ هيچي.

با تعجب و اخم برگشت سمتم و پرسيد:

_ هيچي؟پس اون جعبه چي بود که بهت داد و...

نذاشتم حرفشو تموم کنه و گفتم:





romangram.com | @romangram_com