#پونه_2__پارت_143


جواب داد:

_ مي دونم ولي من تنهايي چيزي از گلوم پايين نميره پس بگيرش.

لقمه رو از دستش گرفتم و تشکر کردم.و مجبور شدم با اينکه گرسنه م نبود تا آخر همراهيش کنم.غذاشو که خورد ازش پرسيدم:

_ بالاخره در مورد بهنام و نگين چه تصميمي گرفتي؟نمي خواي بهم بگي؟





_ يه راه خوب واسه متقاعد کردن بهنام پيدا کردم که مطمئنم جواب ميده.

خودمو بهش نزديک کردم و با کنجکاوي زياد پرسيدم:

_ چه راهي؟

جواب داد:

_ اين بين من و برادرمه.وقتش شد بهت ميگم.

با دلخوري نگاش کردم و گفتم:

_ مگه من نامحرمم که اينطوري ميگي؟خب زنتم.چه اشکالي داره بهم بگي؟!

به بالشي که پشتش بود تکيه داد و در جوابم گفت:

_ فعلا برو يه چايي برام بيار تا بعد.

و باز با کنترل تلويزيون ور رفت.اما من بدون اينکه تکون بخورم بهش چشم دوختم.ولي چون مي دونستم نمي تونم ازش حرف بکشم بلند شدم و به آشپز خونه رفتم.در حاليکه ذهنم درگير حرفاي اون شده بود و نمي تونستم بهش فکر نکنم.

(2)

توي آينه به خودم نگاه کردم و به علي فکر کردم.چند روز گذشته بود.توي اون چند روز علي و بهنام مدام از هم فاصله مي گرفتن و با هم سرد بودن طوري که همه از اين طرز برخورد دو برادر با هم تعجب کرده بودن و مرتب از من مي پرسيدن چه اتفاقي افتاده که اون دو نفر اين طور از هم دوري مي کنن؟ اما جواب من فقط يه کلمه بود:

_ نمي دونم.

و واقعا وانمود مي کردم که چيزي نمي دونم و نگاههاي پرسشگر و متعجب ديگرانو به جون مي خريدم تا اين راز فاش نشه اما بالاخره يه شب علي بهنامو کشيد کنار و باهاش حرف زد و با هم آشتي کردن.با آشتي کردنشون و خوشحالي بهنام حدس زدم شوهرم داره يه کاري انجام ميده و وقتي روز بعد اون دو نفر با هم رفتن بيرون و قبل از رفتن علي به من گفت شب دير وقت بر مي گردن و ازم خواست برم خونه ي خودمون فهميدم داره تصميمشو عملي مي کنه و با اينکه خيلي کنجکاو شده بودم ببينم علي چيکار مي خواد بکنه اما به ناچار بدون هيچ سوالي همون طور که اون خواسته بود عمل کردم و روزي رو که اون و برادرش با هم رفتن من هم به خونه ي خودمون رفتم.اما اونجا هم به خاطر فکر کردن به نگين و اينکه در مورد من و آرمين همه چيزو مي دونه آروم و قرار نداشتم و تا شب يه لحظه آروم ننشستم طوري که مادرم و مادرجون از رفتار من صداشون بلند شد.

ولي به اين حرفا گوش نمي کردم فقط تو فکر اين بودم که علي مي خواد چيکار کنه و چطور قضيه رو خاتمه بده.

روي آينه انگشتمو کشيدم و آه کشيدم و صداي مادرجونو پشت سرم شنيدم:

_ بيا بشين دختر.اينقدر خودتو خسته نکن.

و صداي مادرمو که گفت:

_ نگران چي هستي مادر!بالاخره مياد.

حرفي نزدم و به ناچار رفتم کنارشون نشستم .مادرجون در حاليکه قربون صدقه م ميرفت از قوري قديميش برام چايي ريخت .در حاليکه به استکان چايي که بخار ازش بلند مي شد خيره شده بودم به صداي قرآن خوندن باباجون گوش دادم.اما يهو صداي زنگ بلند شد و من به هواي اينکه عليه تندي بلند شدم و گفتم:





_ اومد.

و سريع خودمو به حياط رسوندم و درو باز کردم اما با کسي رو به رو شدم که اصلا انتظارشو نداشتم .کيان پشت در بود.با ديدنش سرمو انداختم پايين و آهسته طوري که فقط خودم شنيدم گفتم:

_ سلام.

و کنار رفتم تا داخل بشه و نشنيدم که اون سلام کنه.هنوز درو نبسته بودم که صاي سرفه شو شنيدم و برگشتم و با تعجب به جعبه اي که توي دستش بود نگاه کردم.اما اون بدون هيچ مهلتي با لحن خشک و رسمي گفت:

romangram.com | @romangram_com