#پونه_2__پارت_142


سرمو تکون دادم و گفتم:

_ بپرس عمه خانوم.

_ علي ناراحت به نظر ميرسه تو مي دوني چرا؟

دلم از سوالش ريخت و زمزمه کردم:

_ ناراحت؟

و وقتي نگاه منتظر عمه خانومو ديدم سري تکون دادم و گفتم:

_ نه...

پرسيد:

_ دعوا که نکردين خداي نکرده؟

فوري جواب دادم:

_ نه...نه اصلا...

آروم و متفکر و در حاليکه دوباره مشغول کارش مي شد گفت:

_ پس چرا اين پسر مثل هميشه نيست!چرا تا اومد اخماش رفت توي هم؟

براي اينکه خيالشو راحت کنم گفتم:

_ حتما زيادي خسته ست واسه همين اينجوريه.

برگشت ظرفو داد دستم و گفت:

_ خدا کنه همين باشه.

چيزي نگفتم و ظرفو که ازش گرفتم از آشپزخونه بيرون اومدم از بقيه که توي اتاق بودن خداحافظي کردم و به علي که توي حياط وايساده بود ملحق شدم و با هم به خونه برگشتيم.بعد از اينکه رفتيم تو من به آشپزخونه رفتم تا شام علي رو براش گرم کنم و اونم توي هال جلوي تلويزيون نشست .حين اينکه مشغول شده بودم صداي تلويزيونو شنيدم و فکر کردم بهتره ازش بپرسم بالاخره چه تصميمي در مورد بهنام و نگين گرفته .غذاشو که گرم کردم و توي سيني گذاشتم از آشپزخونه اومدم بيرون و رفتم سيني رو جلوش گذاشتم و خودمم کنارش نشستم.اما اون همونطور که کنترل تلويزيون دستش بود رفته بود توي فکر .اونقدر متوجه منم نشد.

براي اينکه توجهشو جلب کنم تک سرفه اي زدم که بالاخره از فکر بيرون اومد و نگاهي به من انداخت.به سيني اشاره کردم و گفتم:

_ شامت...

نفس عميقي کشيد و گفت:

_ اصلا حوصله ي غذا خوردن ندارم.

با اعتراض گفتم:

_ ولي گشنه که نمي توني بخوابي!

نگاهي به سيني انداخت و پرسيد:

_ خودت خوردي؟

جواب دادم:

_ آره.

اما اون بدون توجه به حرفي که زدم يه لقمه از شامي کبابش درست کرد و گرفت سمت من .گفتم:





_ گفتم که من خوردم.

romangram.com | @romangram_com