#پونه_2__پارت_141
بدون اينكه نگاش كنم و در حاليکه هنوز انگشتام دور گشي تلفن بودن پرسيدم:
_ مى خواى چيكار كنى؟
جواب داد:
_ خودت بعدا مي فهمي.
بعد رفت به طرف در هال و در حاليکه ميرفت بيرون گفت:
_ من ميرم سر كارم شب دير بر مي گردم واسه شام منتظرم نباشين.
اون که رفت من هم بعد از چند دقيقه بلند شدم تا به كارام برسم .اما در حين کار هم نمى تونستم حرفاى نگينو از سرم بيرون كنم.اون با حرفاش بهم فهمونده بود از ماجراى من و آرمين خبر دازه،ولي چطور؟اون چطور فهميده بود؟!يعنى از زبون باران شنيده بود،يا خود آرمين؟! يه لحظه به سرم زد باهاش تماس بگيرم و از خودش بپرسم از کجا و چطور فهميده اما بعد با اين فکر که
امکان داره اينطوري به خودش بگه من ترسيدم و با يه چنين فکر و تصوري منو تحت فشار بذاره تا به خواسته ش برسه منصرف شدم.فکر کردم بايد خودمو بي تفاوت نشون بدم.اصلا انگار نه انگار که ازش چيزي شنيدم.
چون کافي بود حس کنه فقط يه ذره ترسيدم يا نگران شدم اون وقت حتما يه کاري مي کرد.امکان داشت باعث آبرو ريزي بشه يا حتي اون چيزايي رو که مي دونه به گوش علي برسونه و خدا مي دونست اگه علي چيزي مي فهميد چه عکس العملي از خودش نشون مي داد !ساعتها گذشت و من بدون اينکه به نتيجه اي برسم فقط و فقط فکر مي کردم و روزمو اينطوري گذروندم . هر قدر هم سعي کردم بهش فکر نکنم نشد و باز با ديدن بهنام ياد نگين و حرفاش مي افتادم .با اين حال بعد از شام تا حدودي تونستم فکراي آزار دهنده رو از ذهنم بيرون کنم. اما اين فقط يه ساعت طول کشيد و با اومدن علي دوباره فکراي مزاحم به ذهنم هجوم آوردن.نشسته بوديم تو اتاق نشيمن و داشتيم تلويزيون تماشا مي کرديم که اون ورودشو اعلام کرد :
_ من اومدم.اهل خونه.کجايين؟
معصومه خانوم که حواسش کامل رفته بود روي دوختن دکمه پيراهن بابا عزيز سرشو بلند کرد و نيمچه لبخندي زد و جوابشو داد:
_ بيا مادر.اينجاييم.توي اين اتاق.
نگاهمو از اون برداشتم و به سايه ي علي که افتاد رويديوار و بعد به خودش که تو چهار چوب در ظاهر شد چشم دوختم:
_ سلام.
اما همينکه بقيه جواب سلامشو دادن و چشمش به بهنام افتاد که رو به روي تلويزيون دراز کشيده بود اخماش رفتن توي هم به من اشاره کرد که بريم خونه.منم فوري بلند شدم و رفتم چادرمو برداشتم که صداي معصومه خانوم رو شنيدم:
_ علي مادر!کجا؟!شام نخورده ...
علي جواب داد:
_ خيلي خسته م مامان.باد برم استراحت کنم.فردا صبح زود کلي کار دارم.
معصومه خانوم گفت:
_ خسته اي همين جا شامتو بخور و استراحت کن...
عه عصمت هم در تاييد حرف اون گفت:
_ آره عمه مادرت درست ميگه.
اما علي در جوابشون گفت:
_ نه عمه ميلي به غذا خوردن ندارم.فقط خسته م و مي خوام برم بخوابم.فردا کلي کار دارم.
اما عمه عصمت به حرفش گوش نکرد و در حاليکه بلند مي شد و از اتاق مي اومد بيرون گفت:
_ اينطوري که نميشه عمه! شب گشنه بخوابي خوب نيست که!
و حين اينکه ميرفت تو آشپزخونه منو صدا زد:
_ پونه دخترم بيا يه ظرف بدم بهت واسه شوهرت غذا ببري.
بدون حرف رفتم دنبالش توي آشپزخونه.عمه عصمت که مشغول کشيدن غذا توي يه ظرف شده بود با اومدن من يه لحظه دست نگه داشت .نگاهي به در انداخت و آهسته گفت:
_ پونه مادر يه سوال ازت بپرسم جوابمو ميدي؟
romangram.com | @romangram_com