#پونه_2__پارت_140
محكم و آمرانه گفتم:
_ ولى مجبورى بشنوى و منم حرفامو ميزنم.
و بدون اينكه بهش مهلت بدم ادامه دادم:
_ نمى دونم چيكار كردى و چى به بهنام گفتى كه اينطورى به سرش زده،اما مى دونم دارى از سادگيش سوء استفاده ميكنى.براى همين زنگ زدم ازت بخوام اين بچه بازيارو هر چه زودتر تموم كنى.
_ كدوم بچه بازى؟اين كه دوستش دارم بچه بازيه؟
در جوابش گفتم:
_ دوستش دارى؟بسه نگين اين فيلما رو واسه من بازى نكن،من بچه نيستم بخواى گولم بزنى.
حرفمو قطع كرد و گفت:
_ آره دوستش دارم.فيلم هم بازى نميكنم.قصد گول زدن كسى رو هم ندارم.لازم هم نيست جنابعالى نگران بشى.
تندى جواب دادم:
_ من نگران تو نيستم.نگران بهنامم كه بچه ى ساده و بى غل و غشيه وگرنه تو
كه...
مى خواستم بگم با اون همه دوست پسرى كه دارى تكليفت معلومه ولى وقتى يادم اومد على بالاى سرم وايساده لبمو گاز گرفتم و ادامه ندادم و نگين با لحن تندى گفت:
_ من چى؟هان؟خجالت نكش بگو.حتما مى خواستى بگى من با وضع مشخصم و با اون دوست پسرام جاى نگرانى ندارم آره؟ درسته؟ اينو مى خواستى بگى؟بگو خجالت نكش.
با صداى خش دارى گفتم:
_ بسه ديگه تمومش كن.
اما اون دست بردار نبود:
_ جانم چه خواهر بزرگترى!چه خواهر بزرگترى كه خواهر كوچيكشو نصيحت و منع ميكنه اما خودش...
يه لحظه مكث كرد و بعد خنده اى كرد كه من با شنيدنش دلم ريخت و وقتى به حرفاش ادامه داد نفسم
بند اومد:
_ هه هر كى ندونه فكر ميكنه خواهر بزرگه ى من مظهر پاكى و نجابته،در حاليكه خانوم خودش زير پاى مرداى زن و بچه دار ميشينه و زندگيشونو سياه ميكنه،براشون دم از عاشقى ميزنه و ...
ديگه نفهميدم چى گفت چون همون موقع تمام نيرومو جمع كردم و سرش داد كشيدم:
_ خفه شو...خفه شو دختره ى نفهم.
و گوشى رو محكم سر جاش كوبيدم.اون داشت به آرمين اشاره مى كرد.اون از ماجراى من و آرمين خبر داشت اما چه جورى؟از كجا فهميده بود؟يعنى امكان داشت خود آرمين بهش گفته باشه يا باران...امكان داشت به جز نگين كس ديگه اى هم از اين ماجرا خبردار شده باشه؟!
-پونه!چى شد؟!چرا
اينجورى كردى؟
با صداى على به خودم اومدم و دستمو از گوشى تلفن برداشتم و در حاليکه هنوز نفس نفس ميزدم جواب دادم:
_ هي...هيچى يه كم با حرفاش عصبانيم كرد.
_ مگه چى بهت گفت كه اينطور رنگت پريد و به اين شدت عصبانى شدى؟!
_ها؟هيچى...هيچى همون حرفاى بهنامو تكرار كرد.
اينو كه گفتم نيم نگاهى بهش انداختم و ديدم بهم خيره شده و فورى نگاهمو ازش گرفتم اما صداشو شنيدم كه گفت:
_ كه اينطور!خيله خب باشه هر طور كه راحتن و دلشون مى خواد،ولى اگه فكر كردن من ميذارم دوستيشون ادامه داشته باشه و آبروى خونواده ى مارو به خطر بندازن كور خوندن.
romangram.com | @romangram_com