#پونه_2__پارت_139
_ پس چه جورى خواهر همين دختر به درد تو خورد و نشد وصله ى ناجور؟
بعد مكثى كرد و چشماشو باريك كرد و پرسيد:
_ مثل اينكه يادت رفته خودت چقدر سر قضيه ى پونه با مادر جر و بحث كردى؟يادت رفته چقدر حرصش دادى؟حالا به من كه رسيد آسمون تپيد؟
على كه انگار انتظار شنيدن اين حرفا رو از
برادر كوچيكترش نداشت يقه شو گرفت و با لحن تندى گفت:
_ خيلي داري ور ميزني...
من که شاهد اين صحنه بودم از ترس اينکه بقيه بفهمن تو خونه ي ما چه خبر پريدم و دست علي رو گرفتم و با التماس گفتم:
_ تو رو خدا دعوا نکنين.الان همه مي فهمن اينجا چه خبره.
بعد يقه ي بهنامو از چتگ شوهرم در آوردم و اونو از برادرش دور کردم و علي در همون حال با همون لحن تند قبلش رو به بهنام گفت:
_ پونه فرق داره.مادرش و پدربزرگ و مادربزرگش مثل خود ما صاف و ساده ن و پولشون هم از پارو بالا نميره،پونه هم مثل خود ماست اصلا زمين تا آسمون با خواهرش فرق داره،چه تو رفتارش و چه ظاهرش.
بهنام ديگه حرفي نزد و بعد دو سه دقيقه بدون اينكه سرشو بلند كنه بدون اينكه خداحافظى كنه رفت سمت در ولى على رفت دنبالش و صداش زد:
_ وايسا ببينم كجا سرتو انداختى پايين دارى ميرى!من هنوز حرفام تموم نشده .و سريع و قبل از اينكه اون بره بازوشو گرفت و كشيدش سمت خودش.ولى بهنام خودشو از دست اون خلاص كرد و گفت:
_ ولى من
گفتنيا رو گفتم و حرف ديگه اى ندارم.
على دستشو پس كشيد و پرسيد:
_ پس حرف اول و آخرت اين بود؟
بهنام در حاليكه ميرفت بيرون گفت:
_ آره.
على براي مدت کوتاهي وايساد و رفتنشو تماشا كرد و بعد برگشت طرف من.رفتم سمتش.مى دونستم عصبانيه و مى خواستم آرومش كنم:
_ خودتو عصبانى نكن،همين امشب زنگ ميزنم به نگين باهاش حرف ميزنم،اگه هم قبول نكرد تهديدش ميكنم كه بابامو خبر ميكنم اينطورى حتما گوش ميكنه و دست از سر بهنام بر ميداره.
على در حاليكه از كنار من رد مى شد و ميرفت تو خونه گفت:
_ امشب نه،همين الان،همين الان بهش زنگ بزن و حرفتو بزن.
برگشتم و دنبالش راه افتادم و وقتى داخل
رفتم بلافاصله رفتم سمت تلفن و نشستم و مشغول شماره گرفتن شدم .اونم بالاى سرم به ديوار تكيه داد.از اون ور خط صداى بوق شنيده شد و بعد صداى خسته و خواب آلود نگينو شنيدم كه گفت:
_ الو!
_ الو سلام نگين پونه م.
براى مدت كوتاهى صداى نفساش قطع شد اما بعد با لحن سردى جواب داد:
_ سلام بگو چى مى خواى؟
كاملا مشخص بود به خاطر برخوردى كه توى پارك باهاش داشتم هنوز ناراحت و عصبانيه.ولى اهميتى ندادم و بهش گفتم:
_ مى خوام در مورد يه چيزى باهات حرف بزنم.
جواب داد:
_ اگه در مورد بهنامه من هيچ حرفى رو نمى خوام بشنوم.
romangram.com | @romangram_com