#پونه_2__پارت_136
به خونه که برگشتيم ، هنوز عصبانى بود.رفت توى اتاق.
منم مدت كوتاهى بلاتكليف موندم و بالاخره تصميم گرفتم با پدرم تماس بگيرم و در مورد نگين باهاش حرف بزنم،ناراحت بودم،از اينكه اون دختر اين طورى باعث آبروريزى شده و منو جلوى شوهرم سر شكسته كرده بود،براى همين رفتم کنارتلفن نشستم و مشغول شماره گرفتن شدم.اما با صداى على كه از پشت سرم شنيدم يه لحظه دست كشيدم:
_ به كى دارى زنگ ميزنى؟
سرمو چرخوندم و ديدم وايساده جلوي در اتاق و يه تي شرت زرد و قهوه اي دستشه.
جواب دادم:
_ به پدرم.مى خوام بهش بگم که نگين...
_ لازم نيست چيزى بهش بگى.گوشى رو بذار سر جاش.
با تعجب نگاش کردم و و گفتم:
_ آخه براى چى؟بابام بايد بدونه دختر اعجوبه ش كجاست و چيكار مى كنه.
على در جوابم گفت:
_ ولى من ميگم
نبايد بهش بگى،در واقع هيچ كس جز خود ما نبايد از اين قضيه با خبر بشه.
حيرت زده به چهره ى جدى و مصممش نگاه كردم و پرسيدم:
_ پس چيكار بايد بكنيم؟
على با همون جديت قبليش جواب داد:
_ من خودم با بهنام حرف ميزنم و قانعش ميكنم كه دست از اين بچه بازيا برداره.
پرسيدم:
_ اگه قبول نکرد چي؟
اخم كمرنگى رو پيشونيش نشست و جواب داد:
_ قبول مي کنه.يعني مجبوره که قبول کنه.
مکثي کرد و بعدش ادامه داد:
_ من مجبورش مي کنم.
بينمون سكوت برقرار شد و بعد من درحاليكه پا مى شدم زير لب گفتم:
_خدا كنه قبول کنه.
على بدون اينكه چشم ازم برداره گفت:
_نمى خوام با گفتن اين قضيه به خونواده م اعتمادشونو از برادرم سلب كنم.مي خوام خودم قضيه رو بدون اينکه کسي بفهمه فيصله بدم.
در جوابش حرفى نزدم و فقط سرى تكون دادم.اون به فكر برادرش بود.به فکر برادر کوچيکترش ، مى خواست ازش حمايت كنه و نشون بده حامي خوبيه و ميشه بهش اعتماد كرد اما به کي مي خواست اينو نشون بده؟به من؟شايد...شايد با اين کار و گفتن اين حرفا مي خواست بگه بهش اعتماد کنم. با اين فكرا و در حاليكه به سمت آشپزخونه ميرفتم گفتم:
_ ميرم چايى درس كنم.
اما اين فقط يه بهونه بود.بهونه اي براي اينکه خودمو از بيشتر فکر کردن نجات بدم.مي خواستم خودمو با کاري مشغول کنم.اما مگه مي شد؟!اون شب هر کاري کردم بازم اتفاقاتي رو که افتاده بود نتونستم فراموش کنم.مدام تصوير کيان و شيوا ميومد جلوي چشمم و بعد از اون هم نگين و بهنام مرتب تو ذهنم جولون مي دادن.و هي از خودم مي پرسيدم آخه اون دو تا
چطوربه اون سرعت به هم علاقه پيدا كردن؟چطور عاشق شدن؟اصلا احساسشون به هم واقعي بود؟! در مورد احساسى كه نگين به بهنام داشت به شدت جاى شك و ترديد وجود داشت چون اون دختر دوست پسراى زيادى داشت و امكان اينكه به بهنام هم به اين چشم نگاه كنه وجود داشت.اما از بهنام بعيد نبود كه واقعا عاشق ناخواهرى من شده باشه، با اين حال اين عشق به نظر من يه احساس احمقانه بود و مطمئنا بعدها جز سرخوردگى و شكست چيزى عايد بهنام نمى شد،مخصوصا اگه حقيقتو در مورد نگين و دوستاش مى فهميد.اين فكرا زمانى ذهن
منو به خودشون مشغول كرده بودن كه براى خواب آماده مى شدم و در حاليكه دراز کشيده بودم به خواهرم و برادر شوهرم فكر مى كردم.اما فشار دست على روى بازوم و صداش منو از فكر بيرون آورد:
_ دارم باهات حرف ميزنما!
romangram.com | @romangram_com