#پونه_2__پارت_137
هول شدم و جواب دادم:
_ ها؟ببخشيد حواسم نبود.
چين به پيشوني انداخت و پرسيد:
_ معلوم هست چته؟يه ساعته دارم باهات حرف ميزنم جوابمو نميدي!
جواب دادم:
_ ببخشيد داشتم به نگين فكر مى كردم.
با اين حرفم اخم كرد اما چيزى نگفت و من براى اينكه اونو از اين حالت دربيارم پرسيدم:
_ خب تو چى ميگفتى؟
اخماش از هم باز شد و جواب داد:
_ داشتم در مورد بچه حرف ميزدم.
بچه!بازم بچه.اون همينو ازم مى خواست.نه فقط اون بلکه بقيه ي اعضاي خونواده ش هم ازم همين توقعو داشتن. بدون اينکه به خواسته ي من توجهي بکنن.دلم نمي خواست اونقدر زود بچه دار بشم.فکر مي کردم خيلي زوده و بايد صبر کنم.و خواستم همينو به علي هم بگم اما مهلت نداد و گفت:
_ اين خواسته ى بزرگى نيست كه من دارم،اينكه بخوام زندگيم با اومدن يه بچه گرمتر بشه و خونواده م كامل بشه.
نگاهم مدتى سرگردون بين دستش و چشماش چرخيد و وقتى تو صورتش
ثابت موند زمزمه كردم:
_ ولى هنوز خيلي زوده.من آمادگيشو ندارم.
صورتشو به صورتم نزديكتر كرد و پرسيد:
_ چرا؟
جوابى نداشتم.خودمم نمي دونستم چرا فکر مي کنم زوده و آمادگيشو ندارم
با سر در گمى جواب دادم:
_ نمى دونم...من...من مى ترسم.
يه دستشو جلو آورد و در حاليكه موهاى جلوى پيشونيمو به بازى مى گرفت خيلى ملايم گفت:
_ ولى دليلى براى ترس وجود نداره.چون هيچى تغيير نميكنه فقط تو مامان ميشى و من بابا و اينم اصلا ترسناك نيست،بلكه شيرينه خيلى شيرين.
نگاش كردم لحنش اونقدر ملايم و وسوسه كننده بود كه نتونستم روى حرفى كه قبلا زدم پافشارى كنم .
اما چند دقيقه ى بعد وقتى نگاه راضى و متشكر شوهرمو ديدم و با وجود اينكه براى نشون دادن محبت و تشكرش پيشونيمو بوسيد اما از اون تصميم ناگهانيم پشيمون شدم و در حاليكه خودمو توى دلم سرزنش مى كردم دعا كردم حالا حالاها اتفاقى نيفته.
فصل سي و دوم
(1)
پرده رو كنار زدم و حياطو نگاه كردم،على داشت با بهنام حرف مى زد.مى خواست متقاعدش كنه از نگين دست برداره اما انگار اون راضى نمى شد.حرفاشونو نمى تونستم از اون فاصله بشنوم.مى خواستم برم بيرون و خودم با بهنام حرف بزنم ولى مى ترسيدم كارو خرابتر كنم.نمى دونستم عاقبت چى ميشه و چى توى سر نگينه.فقط خدا خدا مى كردم كار به جاهاى باريك نكشه.
_ دوستش دارم و مى خوام برم خواستگاريش.اين كجاش جرم و گناهه؟
با شنيدن صداى بلند و لحن عصبى بهنام از جا پريدم و ديگه موندن توى اتاقو جايز ندونستم و از درى كه رو به حياط داشت رفتم بيرون. خودمو رسوندم بهشون و خيلى آهسته گفتم:
_ هيس.چرا داد ميزنين؟الان همه ميشنون.
بهنام با اخم جواب داد:
_ خب بشنون،مگه چى ميشه؟مگه از چيز بدى حرف ميزنيم؟
romangram.com | @romangram_com