#پونه_2__پارت_135


كه از اين زبون درازى خواهر من به شدت عصبانى شده بود رفت سمتش و با تشر گفت:

ببند اون دهنتو بچه پر رو تا خودم نبستمش.خيال كردى اينجا كجاست كه اينطور زبون درازى مى كنى؟خيال كردى چون خواهر پونه اى ميذارم هر غلطى دلت خواست بكنى و هر چي دلت خواست بگي؟

نگين كه به شدت از اين واكنش على ترسيده بود جيغ كوتاهى كشيد و باز پشت بهنام موضع گرفت و بهنام هم جلوى برادرشو گرفت و گفت:

_ داداش!

على عصبانى گفت:

_ برو كنار بهنام.برو كنار كه حالا فهميدم هر چى مادرم در مورد عوض شدنت و وسط بودن پاى يه دختر ميگفت درسته.برو كنار كه از چشمم افتادى.

بهنام اما كنار نرفت و با حرارت گفت:

_ ولى من

كارى نكردم كه اينطور سرزنشم ميكنى من...من...

على نذاشت اون حرفشو تموم كنه و گفت:

_ كارى نكردى؟كارى نكردى؟ديگه مى خواستى چيكار كنى كه قابل سرزنش باشه؟هان؟دنبال دختر مردم رفتن كار خوبيه؟اونم يه چنين دختري؟

بهنام از اين حرف على كوره در رفت و با لحن تندى گفت:

_ ولى من كار بدى نكردم دنبال كسى هم راه نيفتادم.من نگينو دوست دارم.همين.بعدشم تو حق نداري بهش توهين کني فهميدي؟

على و من با تعجب به اون دو نفر نگاه كرديم.باورم نمى شد بهنام عاشق نگين شده باشه.آخه چطور مى تونست يه همچين اتفاقى افتاده باشه؟!دو تاشونو نگاه كردم.نگين لاغر مردنى پر عشوه و ناز با اون لباساىي که حتي عارم ميومد نگاشون کنم و بهنام قد بلند با اون سر و وضع و

ساده و بى آلايش!نگينى كه اون همه دوست پسر داشت و آزاد و راحت هرجا دلش مى خواست مى گشت و خدا مى دونست با چند نفر طرح دوستى ريخته و بهنامى كه تا اسم از دختر و زن گرفتن و اين حرفا مى شد سرخ مى شد،سرشو مينداخت پايين و راهشو مى كشيد و ميرفت.نه هيچ تناسبى بين اون دو نفر نه ظاهرى و نه اخلاقى وجود نداشت.پس بهنام داشت در مورد چى حرف ميزد؟!

_چى؟!دوست دارى؟تو اين بچه پرروى وقيحو دوست دارى؟تو خجالت نمى كشى جلوى برادرت يه چنين حرفى ميزنى؟

بهنام حرفى نزد.سرشو انداخته بود پايين و سكوت كرده بود.على بازوشو گرفت و بهش گفت:

_ يالله راه بيفتين بريم خونه

تا تكليف دو تا تونو روشن كنم.

اما بهنام بازوشو از دست برادرش بيرون كشيد و تند گفت:

من جايى نميام.

على كه ديگه حسابى از كوره در رفته بود يقه ى بهنامو گرفت و غريد:

تو غلط مى كنى...

من كه متوجه نگاههاى مردم به سمت خودمون شده بودم بازوى على رو كشيدم و گفتم:

_ على!زشته مردم دارن نگامون مى كنن.

شوهرم با حرف من يقه ى بهنامو ول كرد و خطاب بهش گفت:

_ زود باش بريم خونه.

اما بهنام اخم كرد و سرشو تكون داد.على هم با همون حالت عصبانى گفت:

_ به درك.و راه افتاد سمت خروجى پارك.منم به اجبار دنبالش رفتم.





از پارک که بيرون اومديم بي معطلي تاکسي گرفتيم و برگشتيم خونه.بين راه علي اونقدر عصباني بود که جرات نکردم يه کلمه هم باهاش حرف بزنم..

romangram.com | @romangram_com