#پونه_2__پارت_134


و به نيمكت تكيه داد و پاشو روى پاى ديگه ش انداخت.همون موقع پسر كوچولوى توپ به دست توپشو انداخت سمت ما كه قل خورد و كنار پاى على وايساد. على پاشو از روى پاش برداشت،خم شد و توپو قل داد سمت بچه،پسر كوچولو دويد و توپو گرفت و با شيطنت

نگامون كرد و توپو دوباره انداخت سمت ما،على از كارش خنده ش گرفت و دوباره توپو فرستاد طرف اون و اين بازى براى چند دقيقه طول كشيد تا اينكه مادر بچه صداش كرد و اون توپشو بغل گرفت دويد به سمتى .على با نگاه دنبالش كرد و زمزمه كرد:

_ بچه ها واقعا دوست داشتنين.

هيچى نگفتم و اون ادامه داد:

_ همينم هست كه مادرم انتظار داره ما زودتر بچه دار بشيم.

از حرفش خوشم نيومد،چون داشت خواسته ى مادرشو به زبون مى آورد براى همين گفتم:

_ ولى هنوز خيلى زوده.

سرشو چرخوند طرفم و پرسيد:

_ چرا زوده؟!ما كه وضع زندگيمون بد نيست،من كار ميكنم و درآمدم كفاف زندگيمونو ميده تو هم

نه دانشجويى و درس مى خونى و نه كارمندى كه وقت واسه بچه دارى نداشته باشى اتفاقا اينجورى سرت هم گرم ميشه.

اخم كردم و لبامو جمع كردم.درست ميگفت،ولى من نمى خواستم قبول كنم چون نمى خواستم اين طورى مادر على به خواسته ش برسه و حرفشو به كرسى بنشونه.نمى خواستم اون تو زندگيمون دخالت كنه.نمي خواستم مجبور به قبول چيزي بشه.على اما بدون توجه به حالت من گفت:

_ اينطورى مادرم بهونه اى براى ايراد گرفتن از تو هم پيدا نمى كنه.

خواستم بگم حرف مادرشو نزنه،بگم دلم نمى خواد همه چى به حرف مادر اون پيش بره اما يهو با ديدن دو تا چهره ى آشنايى كه بين درختا قدم ميزدن دهنم باز

موند و انگار على هم متوجه حالت من شد كه سمت مورد نظر منو نگاه كرد و يهو پا شد و حيرت زده گفت:

_ بهنام!

منم بلند شدم و گفتم:

_ اينا اينجا چيكار ميكنن؟!

على جوابمو نداد و رفت سمت بهنام و نگين كه اون دو تا هم با ديدنش به شدت جا خوردن و عقب رفتن، با ديدن اين صحنه به طرفشون رفتم و تا رسيدم با عصبانيت بدون اينكه مهلت بدم خطاب به نگين گفتم:

_ تو اينجا چه غلطى مى كنى؟

نگين كه با ديدن حالت عصبانى من ترسيده بود دسته ى كيفشو گرفت و عقب رفت و پشت بهنام قايم شد.على هم كه انگار مثل من حدس زده بود قضيه از چه قراره بلند گفت:

_ مگه لالين؟يالله حرف بزنين بگين اينجا چه غلطى مى كنين؟

بهنام نگاهشو از ما گرفت و چشم به زمين دوخت و جواب داد:

_ اومديم بگرديم.

خواستم يه چيزى بهش بگم ولى على پيش دستى كرد و گفت:

_ بگردين كه چى بشه هان؟چيکاره ي همين که اين وقت شب با هم اومدين بگردين؟

بهنام سرشو بلند كرد و گفت:

_ داداش...

ولى من نذاشتم حرف بزنه و رو به نگين گفتم:

_ آفرين نگين خانوم چشم بابا روشن فقط همينو كم داشتى كه از خونه دربرى بياى اينجا بيفتى دنبال پسر مردم؟

نگين انگار فقط همون يه لحظه ترسيده و خجالت كشيده بود و ترسش ديگه به كل ريخته بود از پشت بهنام بيرون اومد و گفت:

_ اولا كه تنها نيومدم و با خاله م و دوستاش اومدم دوما بهنام خوديه پسر مردم نيست.

على كه

romangram.com | @romangram_com