#پونه_2__پارت_133


کاوه به زحمت لبخند نصف نيمه اي تحويلم داد و جواب داد:

_ دشمنت شرمنده دختر خاله.

صداي گرفته ش نشون مي داد ناراحته و من با احساس ناراحتيش سرمو انداختم پايين و گفتم:

_ بازم شرمنده.خداحافظ.

ازش که خداحافظي کردم از پله هاي ايوون پايين رفتم و گذاشتم علي هم خداحافظي کنه و ده دقيقه ي بعد وقتي آزانسي که خبر کرده بوديم رسيد و سوار شديم حس کردم بالاخره آزاد شدم و مي تونم تو فضاي ساکت خونه ي خودم يه نفس راحتي بکشم.

.

اما علي به جاى آدرس خونه آدرس پارك بيرون از شهرو داد که حيرت زده نگاش كردم.چيكار داشت مى كرد؟مگه نمى خواستيم بريم خونه؟!متعجب از كارش پرسيدم:

_ چرا پارک...

نذاشت حرفمو تموم كنم و گفت:

_ حوصله م سر رفته.دلم مي خواد بريم پارک يه هوايي بخوريم.

حيرت زده تر از قبل تماشاش كردم و به پشتى صندلى تكيه دادم.كم كم از شهر خارج شديم و بالاخره به پارك رسيديم.وقتى على كرايه رو حساب كرد و رفتيم تو خيلى سريع يه نيمكت پيدا كرديم كه زير درختا كنار راه سنگ فرش شده ى منتهى به درخروجى بود.بدون حرف رفتيم همونجا نشستيم و مشغول تماشاى

مردمى شديم كه براى تفريح اومده بودن شديم .

همون طور كه حواسم به پسر بچه ى سه چهارساله ى توپ به دستى بود پرسيدم:

_ به نظرت کار بدي کرديم وسط جشن خداحافظي کرديم اومديم اينجا؟

نفس عميقى كشيد و گفت:

_اينو خودت بايد بگي.

جواب دادم:

_ خب نمي تونستم بمونم.

پرسيد:

_ دليلش؟

با انگشتام بازي کردم و گفتم:

_ حوصله م سر رفته بود.

آروم پرسيد:

_ حوصله ت سر رفته بود يا نمي خواستي عقد کردن پسر خاله تو ببيني؟

اخم کردم و گفتم:

_ اصلا هم اينطور نيست.من...

حرفمو قطع کرد و گفت:

_ نگو به خاطر دخترخالت بوده که باور نميکنم.

با اخم رومو ازش برگردوندم و جوابشو ندادم.ازش دلخور شده بودم .

_ تو هنوز نسبت به...

مکث کرد و من سرمو چرخوندم طرفش و منتظر ادامه ي حرفش شدم اما اون گفت:

_ولش کن مهم نيست.

romangram.com | @romangram_com