#پونه_2__پارت_132
_برو دخترم.برو.
سرى تكون دادم و ازش دور شدم.موقع بيرون اومدن از سالن پذيرايى نيم نگاهى به اتاق
عقد انداختم.تا چند دقيقه ى بعد كيان و شيوا توي اون اتاق كنار اون سفره ي قشنگ به عقد هم در ميومدن و رسما زن و شوهر ميشدن.قلبم از اين فكر فشرده شد و حس کردم دارم نفس کم ميارم.سريع بيرون رفتم و تو ايوون يه گوشه وايسادم،دور و برمو كه نگاه كردم يه صندلى ديدم،همونو پيش كشيدم و روش نشستم و يه نفس عميق كشيدم.اما راضي نشدم و دوباره و دوباره ريه هامو از هواي تازه پر و خالي کردم.هوا توى اون شب پاييزى به شدت عالى بود و جون مى داد براى قدم زدن،جون مي داد براي يه گردش شبانه.با فکر کردن به گردش شبانه.ياد سالاي قبل افتادم و دلم گرفت.ياد وقتايي افتادم که با کتايون و کيان و گاهي هم کاوه ميزديم بيرون و تو خيابونا قدم ميزديم و کلي تفريح مي کرديم.با بغض به حياط چراغونى شده و درختاى بلندش نگاه كردم،آدماى زيادى آشنا و نا آشنا تو حياط در رفت و آمد بودن.سرمو به ديوار تكيه دادم و چشمامو بستم.اونطورى بهتر بود،خيلى بهتر بود،حداقل يه کم بهم آرامش مي داد و احساسات آزار دهنده رو تا حدي ازم دور مي کرد.اما اون آرامش هم خيلى
طول نكشيد،چون يهو صداى بوق بوق زدن ماشينا بلند شد و زنا و دخترا و بچه ها پر سر و صدا و شاد ريختن بيرون و يهو دور و برم شلوغ شد و از جايى كه وايساده بودم ديدم امير حسين و كتايون و بعد شيوا و كيان وارد حياط شدن و بعد اونقدر اطرافشون شلوغ شد كه براى چند دقيقه نتونستم ببينمشون و وقتى دوباره چشمم بهشون افتاد كه قدم به ايوون گذاشتن و درحاليكه بارون نقل و سكه و اسكناس رو سرشون مى باريد از جلوى من رد شدن.با ديدنشون خودمو كنار كشيدم و تو تاريكى وايسادم تا متوجهم نشن که همين طور هم شد و عاقبت اطرافم مثل چند دقيقه ي قبل خلوت شد.اما من هنوز چسبيده بودم به ديوار و تکون نمي خوردم.
شده بودم به يه گوشه و سعي مي کردم تصوير خندون کيانو که يه لحظه ديده بودمش بازم تو نظرم مجسم کنم.انگار که باورم نشده بود اون خود کيانه.همون پسر خاله ي خودم و نامزد سابقم.همون کسي که مي گفت دوستم داره و جز من به هيچ کس ديگه فکر نمي کنه.اما با وجود ناباوري من اين موضوع حقيقت داشت.تصويري که ديده بودم واقعي بود.و البته نبايد تعجب مي کردم.اين انتظار که اون به خاطر من تا ابد ازدواج نکنه انتظار احمقانه اي بود و البته خيلي خودخواهانه بود.من نبايد يه چنين چيزي مي خواستم اما دست خودم نبود.دلم اين طور مي خواست.
بالاخره با شنيدن صداى يكى از مهمونا كه ورود عاقدو به اتاق عقد اعلام مى كرد به خودم اومدم و از همونجا كه وايساده بودم از پنجره ى اتاق داخلشو نگاه كردم،كيان و شيوا كنار هم نشسته بودن،هر دو ظاهرا آروم،با لبخندي که صورتاشونو روشنتر کرده بود ،شيوا توى اون لباس سفيد از هميشه خوشگلتر شده بود و كيان با كت و شلوار قهوه اى جذاب و خواستنى شده بود.داشتم تماشاشون مى كردم كه صداى كاوه منو از جا پروند:
_ پونه!تو چرا اينجا وايسادى؟!
سريع برگشتم و پسر خاله مو با چهره ى متعجب پشت سرم ديدم.
که با ديدن حالت من پرسيد:
_ تو حالت خوبه؟!
بدون اينكه فكر كنم گفتم:
_ نه.
و بعد بدون دادن فرصتى براى حرف زدن به اون گفتم:
_ ميشه برى على رو صدا كنى؟حالم خوب نيست مى خوام برم خونه.
_ کجا؟هنوز زوده که!پس عروسى چى...
جواب دادم:
_ ببخشيد كاوه جان،خودت از طرف من بهشون تبريك بگو.
مكثى كردم و بعد ادامه دادم
_ حالا ميشه على رو صدا بزنى؟
سرى تكون داد و بدون اينكه چيز ديگه اي بگه رفت داخل،من هم كيفمو از روى صندلى برداشتم چادرمو از توش در آوردم و سرم كردم .منتظر موندم شوهرم بياد،چند دقيقه كه گذشت على پيداش شد و تا اومد بيرون خودشو رسوند بهم و نگران پرسيد:چى شده؟حالت خوب نيست؟
نگاهي به کاوه که پشت سرش اومده بود انداختم و در جوابش گفتم:
_ ميشه بريم خونه؟
متعجب پرسيد:
_الان؟!
سرمو تكون دادم و زمزمه وار پرسيدم:
_ ميشه؟
دستى به موهاش كشيد و نگام كرد و بالاخره گفت:
_ باشه،بريم.
با شنيدن اين حرفش به روش لبخند زدم و گفتم:
_ممنون.
و رو کردم به کاوه و رفتم طرفش و خطاب بهش با لحني عذرخواهانه گفتم:
_ ببخشيد پسر خاله.تو رو خدا از دستم ناراحت نشو.امشب اصلا حالم خوش نيست.از طرف من از همه عذرخواهي کن.شرمنده.
romangram.com | @romangram_com