#پونه_2__پارت_131
_ چي؟
جوابشو ندادم و کاغذ مچاله شده رو بردم انداختم توي سطل آشغال آشپزخونه.
وقتى برگشتم على وايساده بود جلوى در آشپزخونه،به چشماى متعجبش نگاه كردم و فکر کردم بهتره يه چيزي بگم که از اين حالت بيرون بياد , اما قبل از اينكه حرفى بزنم اون پرسيد:
_ ببينم تو چى گفتى؟گفتي دوست نداري بياي عروسي؟
از كنارش رد شدم و جواب دادم:
_ آره...دوست ندارم .
دنبالم اومد توى اتاق و پرسيد:
_ و اين يعنى چى؟
بازم جوابشو ندادم،خوابم ميومد و حوصله ى سوال و جواب نداشتم.اما اون دست بردار نبود:
_ پس چرا هيچى نمى گى؟بگو منظورت از دوست ندارم برم چيه؟
با بى حوصلگى گفتم:
_ هيچى بابا همينجورى يه چيزى گفتم.
بازم با تعجب نگام كرد و پرسيد:
_ يعنى چى؟
تندي چرخيدم طرفش و گفتم:
_ يعني همين که گفتم.يعني...يعني...من...
نذاشت ادامه بدم و پرسيد:
_ نکنه واسه اين دوست نداري بري چون عقد کنون پسر خالته؟
با شنيدن اين کلمه ها که حس حسادتو ميشد بينابينشون تشخيص داد دلم ريخت و دستپاچه گفتم:
_ نه...نه به خدا...من...من...فقط گفتم دوست ندارم برم چون...چون با دختر خاله م قهرم...فقط همين...
مدتي فقط بهم نگاه کرد.و اونقدر طولش داد که قلبم شروع کرد به تند تپيدن و بيشتر و بيشتر هول شدم.اما بعد وقتي چشماشو تنگ كرد و پرسيد:
_ واقعا؟
براي آزاد شدن از اون وضعيت جواب دادم:
_آره.
که اونم سرى تكون داد و ديگه چيزى نگفت و بالاخرهنجات پيدا کردم.اما احساس عذاب وجدان به خاطر دروغي که بهش گفته بودم تو دلم باقي موند.
(2)
جشن عروسى خوبى بود.مراسمو به جاى تالار تو خونه ى عموى كتايون گرفته بودن،خونه بزرگ بود و حياط وسيعى داشت،طبقه ى پايين مراسم زنونه و بالا مردونه بود.و اون قدر شلوغ بود و سر و صدا زياد بود كه صدا به صدا نمى رسيد و من كه كنار مهناز و فرزانه نشسته بودم صداشونو به زحمت مى شنيدم.بعضي دخترا رفته بودن وسط و مي رقصيدن و گاهي شيطنت مي کردن و با هم شوخي مي کردن و مي خنديدن.بچه ها که اوضاعو براي شلوغ کردن و بازي مناسب ديده بودن بين جمع مهمونا وول مي خوردن.دنبال هم مي کردن.شيريني بر مي داشتن يا با آهنگ شادي که فضا رو پر کرده بود مي رقصيدن.و فقط اين وسط من بودم که حوصله م سر رفته بود و دلم مى خواست هر چه زودتر از اونجا برم بيرون،چون احساس مى كردم فضاش به شدت خفه كننده ست و با وجود شاد بودنش دلگيره.براي همين مرتب به دور و برم نگاه كردم و دنبال موقعيتي بودم که از اونجا بزنم بيرون.مادرم و دو تا از دختر عموهاي کتايون و يکي دو نفر ديگه از فاميل از مهمونا پذيرايي مي کردن.خاله،مادرجون و زن عموي کتايون همراه عروس رفته بودن.
خواهراي امير حسين تر و فرز در رفت و آمد بودن و از مهمونا پذيرايى ميكردن.همه ميگفتن و مى خنديدن و منتظر دو تا عروس و داماد جشن بودن و فکر مي کنم من تنها كسى بودم كه منتظرشون نبودم و بالاخره هم موقعيتي رو که دنبالش بودم پيدا کردم.توي يه لحظه تصميممو گرفتم.پا شدم و کيفمو برداشتم تا از اون سالن بزرگ و شلوغ و پر زرق و برق برم به يه گوشه ى خلوت و آروم،اما همين كه بلند شدم عمه عصمت كه سمت راستم نشسته بود دستمو گرفت و پرسيد:
_ كجا عمه؟
جواب دادم:
_ ميرم يه كم هوا بخورم.
عمه لبخند زد و صورتش پرچروكتر شد:
romangram.com | @romangram_com