#پونه_2__پارت_130
_ نه.نداد.
على نچى كرد و با يه ليوان آب از توى آشپزخونه اومد بيرون:
_ خوبه بهش گفته بود كليداى جديدو حتما بهت بده،نمى دونم پسره چشه؟اين روزا اصلا هوش و حواس درست و حسابى نداره.
بعد ليوان آبو سر كشيد و ليوان خالى رو برگردوند سر جاش.در حاليكه ميرفتم توى اتاق گفتم:
_ خب شايد يادش رفته.
على جواب داد:
_ يادش رفته؟يادش رفته؟اون هيچ وقت هيچى يادش نميرفت.الان چطور شده که...
چادرو به چوب لباسي آويزون کرد و گفتم:
_ خب شايد همين يه بار...
-ولى من فكر كنم قضيه چيز ديگه ايه،اين پسره هيچ وقت اينجورى نبوده.
به سمت صداش كه از نزديك ميومد چرخيدم و ديدم با قيافه اى غرق در فكر جلوى در اتاق وايساده و وقتى به خودش اومد گفت:
_ من ميرم كليدارو ازش ميگيرم و ميام.
دنبالش از اتاق اومدم بيرون و گفتم:
_ وايسا نمى خواد برى.خودم فردا ازش ميگيرم.
برگشت چيزى بگه كه همون موقع در زدن.يه لحظه به همديگه نگاه كرديم اما بعد على رفت درو باز كنه و من يه نگاه به ساعت روى ديوار انداختم.نيم ساعت از نه گذشته بود.وقتى نگاهمو دوباره چرخوندم سمت در ديدم على يه پاكت دستشه و داره کاغذي رو مي خونه.رفتم سمتش و پرسيدم:
_ کي بود؟
پاکت و کاغذو گرفت سمتم و گفت:
_ پسر خاله ت بود. برامون دعوتنامه ي عروسي آورده بود.
پاكتو كه ياسى رنگ و اكليلى بود با دو تا قلب به هم چسبيده نگاه كردم و با تعجب به برگه ى كوچيكى كه از لاش افتاد خيره شدم .علي که تازه متوجه اون برگه ي کوچيک شده بود خم شد و برش داشت و گفت:
_ اينم تو پاکت بود و نديدمش!
بعد که خوب نگاش کرد اونو گرفت طرف من و گفت:
_ مثل اينکه يه عقد کنون هم دعوتيم.
با حرفش بدون اينکه اون تيکه کاغذو بگيرم به اسم كيان و شيوا خيره شدم.مراسم عقد...بعد صداى على رو شنيدم كه گفت:
_ اينم از پسرخاله ت.خوبه عقد اون و عروسى خواهرش توى يه شبه،فكر خوبى كردن.واسه ما هم اينطورى راحت تره.
اينو که گفت کاغذو گذاشت توي دستم و رفت سمت اتاق و نديد که کاغذ از دست من افتاد روي زمين.کيان...کيان با شيوا...اصلا باورم نمي شد.مدتي رو همونطور به اون کاغذ دعوتنامه و اسم پسر خاله م و دختر عموش نگاه کردم و بالاخره وقتي به خودم اومدم به دور و برم نگاهي انداختم و خم شدم برش داشتم و مچاله ش كردم. و در جواب على كه گفت:
_ فردا عصر زود ميام كه شب با هم بريم.
سکوت کردم و كاغذو بيشتر مچاله كردم.احساس حسادت يهو مثل خوره به جونم افتاده بود.از اينكه كيان داشت با شيوا ازدواج مى كرد احساس ناراحتى مى كردم.خودمم نمى دونستم چرا و فكر مى كردم كيان خودش مخصوصاپاكتو آورده تا يه چيزى رو به من بفهمونه. اما نمى دونستم چي رو!
-
شنيدي چي گفتم؟
به صداي علي برگشتم و گفتم:
_ دوست ندارم برم.
از همون جا که وايساده بود با تعجب نگام کرد و پرسيد:
romangram.com | @romangram_com