#پونه_2__پارت_129
با دقت به حرفايى كه زد گوش کردم و نگاش كردم نگاهش صادقانه و دوستانه بود .و البته حرفايي که ميزد درست بود.من خودم شاهد بودم گاهي چطور بهش طعنه ميزنه .شاهد بودم گاهي به پسرش مهران پسر نداشتنشو گوشزد مي کنه.اما اون حتي به عمه عصمت هم گاهي طعنه تنها بودن و بچه نداشتنو ميزد و به نظرم اين براش يه عادت شده بود که اين طور حرف بزنه و رفتار کنه.شايدم واقعا اعتقادش اين بود که بچه بايد حتما تو زندگي آدم باشه.
فرزانه که ديد من رفتم توي فکر دوباره شروع كرد به حرف زدن:
_ الانم باز رفته على رو كشونده يه گوشه و در گوشش پچ پچ ميكنه.اگه يه نگاه بيرون آشپزخونه بندازى خودت متوجه ميشى.
بى اراده و تحت تاثير حرفاى اون از آشپزخونه بيرون اومدم اما همون وقت صداى
اعتراض فاطمه بلند شد:
_ مامان!يه چيزى به اين بهنام بگو.
معصومه خانوم صداش بلند شد و پرسيد:
_چيه؟باز ديگه چى شده؟
فاطمه رو ديدم كه رفت سمت مادرش و على كه گوشه ى هال وايساده بودن:
_ نميذاره با كامپيوتره كار كنم،بايد تحقيقمو انجام بدم.
معصومه خانوم گفت:
_ آى امان از دست اين پسر.
و بهنامو صدا زد:
_ بهنام!بهنام!
صداى بهنام همزمان شد با باز شدن در اتاقش:
_ بله!
معصومه خانوم به فاطمه كه اخماش تو هم بود اشاره كرد و گفت:
_ بذار اين بچه بره پاى اون كامپيوتر بشينه.كار داره.
بهنام جواب داد:
_ من خودم فعلا كار دارم.
فاطمه گفت:
_ دروغ ميگه هيچ كار خاصى نداره همينجورى الكى نشسته .
بهنام با اخم و حرص نگاش کرد اما اين بار على دخالت كرد و گفت:
_ بهنام!
و همين يه کلمه براي کوتاه بومدن برادر شوهرم کافي بود.چون اون با اخم كمرنگى به فاطمه اشاره كرد و گفت:
_ خيله خب بيا تو.
و خودش زودتر برگشت توى اتاق .
منم خواستم به آشپزخونه برگردم كه صداى مادر على رو شنيدم:
_ اين بهنام هم مدتيه عوض شده نمى دونم چشه.يا با اون موبايلش ور ميره يا ميره تو اتاقش پاي اون کامپيوتر .
با شنيدن اين حرف در مورد بهنام بازم فكرم رفت طرف اون.پس مادرش هم اينو فهميده بود!اما چرا اين موضوع بايد فكر منو به خودش مشغول مى كرد؟!نمى تونستم بفهمم.فقط يه حسى بهم مي گفت ماجرا به من بى ربط نيست.و با اين حال سعى كردم اين حسو ناديده بگيرم.اما شب وقتي من و علي برگشتيم خونه.اين بار اون بود که بهش اشاره اي کرد و بازم فکر منو به سمتش کشوند.تازه برگشته بوديم خونه و من داشتم چادرمو تا مي کردم و ميرفتم سمت اتاق خواب که صداى على روشنيدم:
_ پونه!بهنام كليدارو بهت داد؟
از تو اتاق سرك كشيدم و جواب دادم:
romangram.com | @romangram_com