#پونه_2__پارت_128
_ هي...هيچي همينجوري.
اما خودم مي دونستم که همينجوري نبوده و نگاه کردنم به خاطر اون حسي بود که بهم دست داده بود.حسي که بهم مي گفت يه چيزي هست که من در موردش چيزي نمي دونم و هر قدر هم سعي کردم به خودم تلقين کردم چيزي نيست فايده اي نداشت
حتى پاى سفره هم كه نشسته بودم حواسم رفته بود پيش بهنام كه بر خلاف هميشه ساكت بود و سرش پايين بود. حتى ديگه سر به سر خواهر كوچيكترش فاطمه هم نميذاشت،در سكوت غذاشو مى خورد،بقيه داشتن مي خوردن و ميگفتن و مى خنديدن و هيچى تغيير نكرده بود جز بهنام و انگار علي فهميده بود که ناخودآگاه تمام حواسم رفته پيش برادرش که آروم صدام زد :
_پونه!
از فکر بيرون اومدم و گفتم:
_ هان!
_ چته؟! چرا غذاتو نمى خورى؟
سرمو چرخوندم سمتش و گفتم:
_ ها؟هيچى...هيچى چيزى نيست...من...
اما هنوز حرفمو تموم نکرده بودم که يهو فرزانه انگار که صداي ما رو شنيده بود
پرسيد:
_ چرا تو فکري پونه جون؟حالت خوب نيست؟
هول جواب دادم:
_ هيچي...من...من... خوبم.
فرزانه با لبخند شيطونى پرسيد:
_ مطمئنى؟ببينم نكنه خبريه و تو و علي به ما نميگين؟
از حرفى كه آهسته بهم گفت نگاهمو دزديدم و گونه هام داغ شدن.
ولي اين بار اون صداشو بلندتر كرد و على رو مخاطب قرار داد:
_ على جان!ديگه وقتش نيست فكر يه كوچولو باشين؟خسته شديم بس که انتظار کشيديم.
على حرفى نزد و من كه سرم پايين بود صداى مادرشوهرمو شنيدم كه غيظ آلود گفت:
_ الان وقت اين حرفا نيست فرزانه!
با همين يه جمله ى اون فرزانه ساكت شد و ديگه حرفى نزد و عزيز آقا در تاييد حرف زنش و براى دفاع از ما گفت:
چهار ماه بيشتر نيست كه_
كه ازدواج كردن و هنوز براى اين حرفا زوده.
اين حرف كه زده شد ديگه كسى تا بعد از شام چيزى نگفت،ولى وقت جمع كردن سفره که رسيد وقتى من و فرزانه براى چند دقيقه اى تنها شديم با لحن عذرخواهانه اي ازم پرسيد:
_از حرفم ناراحت شدى؟
مى دونستم منظورش كدوم حرفه اما خودمو زدم به اون راه و گفتم:
_ از كدوم حرف؟
اومد جلوترو دستشو روى بازوم گذاشت و گفت:
_ همين كه گفتم بچه دار بشين.
بعد بدون اينكه بهم مهلت حرف زدن بده پچ پچ كرد:
_ به خدا به خاطر خودتون گفتم،من مى دونم اگه دير بشه اين زن دايى معصومه چقدر اذيتت مى كنه،آخه منتظر يه همچين موقعيتيه كه بهونه اى پيدا كنه و نيش و كنايه بزنه،تونميشناسيش و نمى دونى ولى من يه عمره ميشناسمش،الان درسته ساكته و خيلى چيزى نميگه ولى مطمئن باش اين سكوت ظاهريه،من مى دونم اون هميشه على رو مى كشه كنار و در مورد تو باهاش حرف ميزنه نمى دونم چى ميگه ولى مطمئنم حرفاى خوبى نميزنه.سر منم همين بلا رو آورد.عاطفه که دنيا اومد کلي حرف بارم کرد.که دختر زام و پسر بزرگش ناکام مونده و از اين حرفا.الانم هنوز بهم گوشه کنايه ميزنه.خودت هم شاهدي.
romangram.com | @romangram_com