#پونه_2__پارت_127
بهنام گفت:
_خب هر كى اعتقادى داره ديگه.
نگين پرسيد:
_ شما چى؟شما به چى معتقدى؟
بهنام لبخند زد و همون موقع كه خواست حرف بزنه تلفن زنگ خورد و من مجبور شدم براى جواب دادن از اتاق برم بيرون و نتونستم باقى حرفاشونو بشنوم.دلم مى خواست منظور نگينو از گفتن اين حرفا و پرسيدن اون سوالا از بهنام بدونم اما فرصتى براى اين كار پيدا نكردم و نگين بعد از دو هفته كه مهمون ما بود بالاخره به خونه برگشت و ظاهرا قضيه تموم شد و منم کم کم و با مرور زمان همه چيزو فراموش کردم.در حاليکه اين تازه شروع ماجراي نگين و بهنام بود.ماجرايي که زندگي من و علي رو هم به شدت متحول کرد.و شايد من از همون شبي که بهنامو توي حياط در حال حرف زدن ديدم بايد اينو مي فهميدم .بايد مي فهميدم کسي که برادر شوهرم داره باهاش حرف ميزنه خواهر خودمه.اون شب...همون وقتي که رفته بودم براي شام صداش بزنم...
_ بچه ها شام.
مهناز دوقلوهاشو صدا زد.بچه ها دويدن و كنار مادرشون نشستن،همه جمع بودن و منتظر علي که بياد شامو با هم بخوريم اما همون موقع مادرشوهرم كه از آشپزخونه اومده بود بيرون نگاهى به جمع ما انداخت و پرسيد:
_ پس بهنام كوش؟
دخترا به همديگه نگاه كردن و فاطمه جواب داد:
فكر كنم تو حياط باشه.و من كه داشتم سبزيا رو سر سفره ميذاشتم گفتم:
_ من ميرم صداش كنم.
و رفتم سمت در راهرو و نشنيدم معصومه خانوم چيزي گفت كه عزيز آقا و مهناز با هم بهش اعتراض كردن:
_ د!
يه لحظه با شنيدن صداي نامفهومش اخمام رفتن توي هم.اون تنها کسي بود که بعد از چند ماه هنوز برخوردش باهام سرد و خشک بود.به هر حال بى توجه بهش رفتم توى حياط و ديدم
بهنام روى چهارپايه ى چوبى مادرش زير درخت توت نشسته و داره با گوشيش حرف ميزنه و گاهى مى خنده بدون فكر و بى معطلى صداش زدم:
_ بهنام! شام.
با شنيدن صداى من اون كه انگار توي يه عالم ديگه اي بود يهو هول شد و تندى گوشى رو از گوشش دور كرد و با رنگ پريده گفت:
_ بله زن داداش!
متعجب از اين حالتش كه برام تازگى داشت گفتم:
_ شام حاضره.
بدون اين که حرفي بزنه پا شد و تند اومد و از كنارم رد شد و رفت داخل و من متحير رفتنشو تماشا كردم.در حال فكر بودم و داشتم از خودم مي پرسيدم چرا يهو با اومدن من هول شد كه صداى باز و بسته شدن درو شنيدم و برگشتم،على بود كه درو براش از قبل نيمه باز گذاشته
بوديم،با ديدنش تمام قد چرخيدم طرفش و سلام كردم در حاليكه جوابمو ميداد پرسيد:
_ چرا تو حياط وايسادى؟
گفتم:
_ها؟هيچى اومده بودم بهنامو صدا كنم واسه شام.
بعد خواستم در مورد عکس العمل عجيب برادرش بهش بگم اما فکر کردم خيلي هم مهم نبوده و چيزي نگفتم.على كه شير آبو باز كرده بود و داشت دست و صورتشو مى شست يه لحظه مكث كرد به فكر فرو رفت و بعد سرى تكون داد و صورتشو كه شست پاشد و گفت:
بريم تو_
با ديدن حالتش يه حس عجيبي بهم دست داد و براي مدت کوتاهي فقط نگاش کردم.اما اون ابروهاشو بالا انداخت و پرسيد:
_ چيه؟چرا اينجوري نگام مي کني.
از حرفش هول شدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com