#پونه_1__پارت_42
_ خودت نمي خوري؟
جواب ميدم:
_ همينجا توي آشپزخونه مي خورم.
سيني رو روي ميز آشپزخونه ميذارم .براي خودم چايي ميريزم و ميشينم.خوابم مياد و احساس خستگي ميکنم.اما اهميتي نميدم.چاييمو شيرين مي کنم و با قاشق هي همش ميزنم.بدون اينکه حتي مزه ش کنم و تو همين لحظه ست که سر و صدايي ميشنوم و صداي نگينو که سلام مي کنه:
_ سلام.
از همونجا که نشستم مي بينمشون.هم سيمينو هم نگين و آرمينو:
_ سلام و درد تا الان کدوم گوري بودي؟
اينو سيمين با توپ و تشر ميگه و نگين جوابشو با لحن تندي ميده:
_ مگه نميبيني با دايي آرمين بودم.رفته بودم يه چيزي کوفت کنم.
_ مگه من بهت نگفته بودم زنگ بزن يه چيزي سفارش بده.
_ خب به من چه مگه من نوکرتم؟خودت زنگ ميزدي!
سرمو پايين ميندازم و بازم به چاييم خيره ميشم و صداشونو ميشنوم:
_ مردم دختر بزرگ کردن ما هم دختر بزرگ کرديم.خوب شد پونه بود يه چيزي درست کنه واسم.
_ بله سيمين خانوم مردم دختر بزرگ کردن.ولي اون مردم پدر و مادراي خوبي هم هستن که به بچه هاشون توجه مي کنن.
صداي پر از حرص سيمين بالا ميره:
_ اين يعني چي؟!يعني اينکه ما به تو نميرسيم؟يعني واقعا اينقدر بي چشم و رويي دختر؟!پس من و بابات اين همه جون مي کنيم براي کيه هان؟!
_ بسه ديگه.تمومش کنين.
صداي آمرانه ي آرمين دو تا شونو ساکت مي کنه.صداش نزديکه و وقتي من سرمو بالا ميگيرم ميبينم که مياد توي آشپزخونه و يه جعبه ي پيتزا ميذاره جلوم.سعي ميکنم بي تفاوت باشم و با لحن سردي مي پرسم:
_ اين چيه؟
با لحن خيلي آرومي جواب ميده:
_ به خودم گفتم ناهار نخوردي برات پيتزا گرفتم.مخلوطه.از همونا که دوست داشتي.
از همونا که دوست داشتم؟زير چشمي به جعبه ي پيتزا نگاهي ميندازم.خدايا!يعني...يعني...ب عد اين همه مدت هنوزيادش مونده من چه جور پيتزايي دوست دارم؟!يعني...يه لحظه همه چيز يادم ميره و فکر ميکنم بايد ازش تشکر کنم .سرمو ميارم بالا و به چشماش نگاه مي کنم اما يهو کسي تو وجودم بهم نهيب ميزنه و ميگه :نه پونه!نبايد کوتاه بياي.نبايد نشون بدي خوشحال شدي.اون مرد متعلق به يکي ديگه ست.به باران.به باران مهربون و دوست داشتني.
و همين ميشه که با همون لحن سرد و خشک قبلي ميگم:
_ من سيرم.ناهار خوردم.
بعد بلند ميشم که از آشپزخونه برم بيرون اما صداش سر جام ميخکوبم مي کنه:
_ پونه!ميشه باهات حرف بزنم؟
نگاه تندي بهش ميندازم و مي خوام بهش بگم بره پي کارش ولي با ديدن چهره ي افسرده و پر از غمش حرفي رو که مي خوام بزنم فراموش ميکنم.خودمم نمي دونم چه رازي توي اون نگاه و چهره ست که زبونمو بند مياره!و اون اسممو به زبون مياره.آهسته و با لحني که بيشتر قلبمو به لرزه در مياره و راه نفسمو ميبنده:
_ پونه!
من...من چم شده؟چرا نمي تونم نفس بکشم؟چرا قلبم اينقدر تند ميزنه؟آب دهنمو قورت ميدم.مي خوام ازش فرار کنم.اما پاهام قدرت حرکت کردن ندارن.چسبيدن به زمين و تکون نمي خورن.مي خوام حرف بزنم.مي خوام ازش خواهش کنم بره.اما نمي تونم.لبام انگار به هم دوخته شدن.اما هر جور هست به هر زحمتي که هست لبامو از هم باز مي کنم و با صدايي که به ناله شبيهه آهسته ميگم:
romangram.com | @romangram_com