#پونه_1__پارت_168


_ چي باعث شده وضع روحي خوبي نداشته باشي؟!

براش مي نويسم:

_ ميشه در اين مورد چيزي نگم؟

بازم منتظر مي مونم که پيامش برسه :

_ چرا؟!

جواب ميدم:

_ نمي تونم بهت بگم.

الان مي خوام برم مغازه ي پدربزرگم.شب مفصل برات پيام ميدم.

اينو که مي نويسم و ميفرستم سريع گوشي رو توي کيفم ميذارم و پا ميشم.اين بهترين فکريه که به ذهنم رسيده.آره.ميرم پيش باباجون.اون تنها کسيه که سوال و جوابم نمي کنه. سريع لباس مي پوشم و آماده بيرون رفتن ميشم.اما وقتي از اتاق ميام بيرون با مادرم رو به رو ميشم که با ديدن من سريع مي پرسه:

_ کجا؟

جواب ميدم:

_ دارم ميرم پيش باباجون.

_ بازم نري شب تاريک برگردي.

در جواب اين حرفش چشمي مي گم و سريع از خونه ميزنم بيرون و شروع مي کنم به تند تند راه رفتن.دلم نمي خواد به چيزي فکر کنم.فقط راه ميرم.اما براي يه لحظه حس ميکنم يه نفر پشت سرمه.ولي وقتي بر مي گردم کسي رو نميبينم .به ديوار پشت سرم نگاه مي کنم و به سايه اي که روي زمينه نگاه اما وقتي درختي رو که کنار ديواره ميبينم با خودم فکر مي کنم حتما سايه ي درخته.بعد به راهم ادامه ميدم و وقتي به مغازه ي باباجون ميرسم ميرم تو.





(2)

با خستگي دنبال باباجون قدم توي حياط ميذارم.روزي که گذشته بود برام خسته کننده ترين روز بود.هم به خاطر عکس العمل خانواده م و هم به خاطر اينکه اون روز براي اينکه فکرمو مشغول کنم و به هيچ چيز ديگه اي فکر نکنم تو مغازه ي باباجون به شدتکار کردم..جنساي تازه رو توي قفسه ها چيدم و به مشتريا رسيدم.کف مغازه رو تميز کردم.

_ بسم الله الرحمن الرحيم.

باباجون که شير آبو باز کرده به صورتش آب ميزنه و من کيفمو از روي شونه م بر مي دارم و ميرم تو:

_ سلام ما اومديم.

_ عليک سلام.

مادرجون اولين نفريه که توي راهرو جواب سلاممو ميده و من در حاليکه کيفمو از روي زمين بلند ميکنم مي پرسم:

_ مامان کجاست؟

_ اينجام.

صداشو که ميشنوم بر مي گردم سمتش.توي قاب در اتاق بزرگه وايساده.بهش سلام مي کنم.

فقط سري تکون ميده و ميگه:

_ بيا تو اتاق باهات کار دارم.

با تعجب نگاش ميکنم.قيافه ش خيلي جدي نشون ميده.ميرم دنبالش که ميگه:

romangram.com | @romangram_com