#پونه_1__پارت_169
_ درو ببند.
درو پشت سرم مي بندم.
براي مدتي پشت بهم مي ايسته و وقتي بر مي گرده ميبينم بدجوري اخم کرده جوري که دلم ميريزه.
_ راستشو بگو پونه!اين پسره که برات پيام ميفرسته کيه؟
خشکم ميزنه و دهنم باز مي مونه.قضيه رو فهميده...قضيه ي آرمينو...ولي از کجا؟!يعني کيان بهش گفته؟!حتما...نفس توي سينه م حبس ميشه و بالا نمياد.حالا چيکار کنم؟چي بهش بگم؟
مادرم مياد سمتم و بازومو توي چنگ ميگيره و با صداي خفه اي ميگه:
_ با توام.
صداشو ميشنوم اما عکس العملي از خودم نشون نميدم. يعني بايد بازم در اين مورد سکوت کنم و هيچي نگم؟!همونطور که در برابر کيان سکوت کردم؟
_ نميشنوي دارم ازت مي پرسم اين که برات پيام فرستاده کيه ؟ها؟
سوالشو که مي پرسه همزمان پنجه هاشو توي گوشتم فرو مي بره و فشار ميده جوري که دردم ميگيره:
_ آي...
_ چه جوري باهاش آشنا شدي؟کجا ديديش؟
چشمامو از دردي که توي بازوم ميپيچه مي بندم.تکونم ميده:
_ نمي توني چيزي رو انکار کني چون کيان هه چيزو بهم گفته.اونقدر به خاطر تو بهش فشار اومده بود که به من پناه آورد و همه چيزو برام تعريف کرد.
بغض دارم و حرف نميزنم.چه طور مي تونم چيزي بگم؟اصلا چي بگم؟تمام اون چيزي که ميگه حقيقت داره.من دل به آرمين بستم .آرميني که مريضه.زن داره و يه بچه و برادر زنيه که زندگي مادرم به خاطرش از هم پاشيد.
ولي گفتنش برام سخته.خيلي سخت.من نمي تونم بگم.اگه مادرم بفهمه ديوونه ميشه.
_ هه خدا!منو بگو که چه فکرايي با خودم مي کردم!
مکث مي کنه و بعد با صداي بغض آلودي ميگه:
_ دستت درد نکنه.خوب جواب زحمتاي منو دادي.
بازم حرفشو نا تموم ميذاره.نفس عميقي مي کشه و دوباره ادامه ميده:
_فکر مي کردم تو تربيت يه دونه دخترم چيزي کم نذاشتم.ولي نه مثل اينکه اشتباه مي کردم.مثل اينکه هر قدر واسه تربيت تو تلاش کردم کم بوده.
بغضم از حرفاش ميشکنه و اشکام گونه هامو خيس ميکنن.لبمو گاز ميگيرم و سعي مي کنم جلوي گريه کردنمو با يه نفس عميق بگيرم اما نمي تونم:
_ اي خاک بر سر من با اين دختر بزرگ کردنم.
صداي لرزون و پر از دردشو ميشنوم و احساس بدي پيدا مي کنم .اونقدر شرمنده ش شدم که حرفي براي گفتن ندارم.
يهو موهامو ميگيره و چنگ ميزنه به شونه م و با حرص ميگه:
_ يالله بگو اون بي پدر و مادري که عاشقش شدي کيه؟حرف بزن.
گريه م ميگيره اون هيچ وقت اينطوري باهام برخورد نکرده بود.حتي يه بارم بهم اخم نکرده بود اما...
_ بايد مي دونستم تو هم يکي هستي لنگه ي بابات...
ولم مي کنه و اين جمله رو به زبون مياره.چشمامو باز مي کنم.سرمو بالا ميارم و از پشت پرده ي شفاف اشک نگاش مي کنم.دستشو گذاشته روي پيشونيش و سرشو بالا گرفته. حتما دوباره سر دردش شروع شده.مي خوام برم طرفش اما پاهام قدرت حرکت ندارن.
romangram.com | @romangram_com