#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_323
- منظورت چیه؟
- بابا نمی خوای؟
و پخی زیر خنده زد.نیایش چندتا مشت به بازوی سام زدو گفت:
- لوس ننر. بی مزه...
سام خنده کنان دست او را گرفت و گفت:
- بابا می خوای جوون مرگمون کنی.
نیایش عقب نشست و دوباره همانجور بغ کرده به رو به رو خیره شد. سام سری تکان داد و دست برد و از عقب پاکت کوچکی برداشت و به دست نیایش داد.
- این چیه؟
- خودت ببین.
نیایش دستش را توی پاکت کرد و در کمال تعجب خرسی را دید. سام خندید و گفت:
- می دونستم بهانه شو می گیری برات اوردمش.
نیایش پرید و صورت سام را بوسید و گفت:
- عاشقتم یعنی...
سام خندید و گفت:
- می دونم تو از بچگی چشمت دنبال من بود.
نیای اعتراض کرد:
- محمد سام....
- جانم مگه دروغ می گم. کاملا معلومه....دختره ی هیز...
نیایش دست به سینه نشست و گفت:
- حقت بود به همون سازگار جواب می دادم.
سام یکی زد پس کله نیایش و گفت:
- هوی اسم انو جلوی من نیار؟
نیایش بی خیال گفت:
romangram.com | @romangraam