#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_322


- چشم خاله چشم.

نیایش هم گونه مادرش را بوسید و با بغض به او نگاه کرد. تا حالا بدون مادرش جایی نرفته بود. سام بوق زد. معصومه خانم گونه نیایش را بوسید و گفت:

- برو مادر منتظرته.

- مامان تنها نمونی ها برو پیش نسی.

- باشه تو نگران من نباش خوش بگذره بهتون.

نیایش دوباره مادرش را بغل کرد و به سمت ماشین سام رفت. سام عینکش را زد و برای خاله بوق زدو رو به نیایش که بغ کرده نشسته بود گفت:

- نیا....

نیایش برگشت و نگاهش کرد.

- دوست نداری بریم؟

- چرا دارم؟

- پس چرا ناراحتی؟

نیایش اه کشید:

- مامانم تنها شده؟

سام خنده ای کرد و گفت:

- این مدیر کارخونه ما آقای نورایی یادته که؟

نیایش با تعجب گفت:

- اره. مگه چند وقته رفته که یادم بره.

سام سری تکان داد و گفت:

- می گم...خیلی ادم خوبی بود.

نیایش هم سری تکان داد و گفت:

- اره. واقعا. خیلی مرد محترم و خوبیه.

- می گم نیا....این بنده خدا چند سالی هست خانمش فوت کرده.

نیایش با چشم های ریز شده سام را نگاه کرد:

romangram.com | @romangraam