#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_321
- به همه جا زنگ زده. بی چاره. الانم رفته برامون نهار بیاره.
و نگاهش را از سام دزدید. سام با خنده گفت:
- اون چیه پوشیدی؟
نیایش اخمی کرد و گفت:
- گفتم که لباس ندارم.
سام خنده بدجنسی کرد و گفت:
- چرا لباسات تو کمده که.
صدای جیغ نیایش خانه را پر کرد. سام به سمتش دوید و دستش را روی دهان او گذشت و با خنده گفت:
- چته؟
نیایش در همان حالت گفت:
- بهم دروغ گفتی؟
سام باز هم با بدجنسی سر تکان داد. نیایش مشت محکمی به بازوی سام کوبید و او هم مجبور شد دستش را بردارد. با خنده به سمت حمام رفت و گفت:
- نهار که خوردیم حرکت می کنیم. هر چی لازم داری بردار.
نیایش دنبالش تا حمام رفت.
- کجا می خوایم بریم؟
سام سرش را از حمام بیرون آورد و یک بوسه سریع از نیایش گرفت و گفت:
- ماه عسل عزیزم
و در را بست و توی حمام زیر آواز زد. نیایش به سمت کمد رفت و برای سام یک دست لباس امده کرد.وقتی در دیگر کمد را که باز کرد و لباس های خودش را دید زیر لب گفت:
- بی شعور فرصت طلب...چه همه لباس اینجا هست اونوقت دیشب...
نفس پر حرصی کشید و یک دست لباس هم برای خودش برداشت و به سمت حمام رفت.
معصومه خانم قران را برایشان نگه داشت و برای بار هزارم به سام گفت:
- خاله مواظب باشی؟ تند نری؟ به منم زنگ بزنین.
سام گونه خاله را بوسید و گفت:
romangram.com | @romangraam