#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_320


نیایش خم شد و سر سام را در آغوش گرفت.

- هیچ وقت!

***

صدای زنگ بد جوری اذیت می کرد. هر کس بود ول کن هم نبود. نیایش یکی از چشمانش را باز کرد و اطراف را نگاه کرد. دست سام دور شکمش حلقه شده بود و خواب بود. حالا به صدای زنگ در زدن هم اضافه شده بود. دست سام را از دورش باز کرد و نگاهی به اطراف انداخت. پیراهن سام را برداشت و پوشید و دوان دوان به سمت در رفت.

- کیه؟

- ای مرض و کیه؟

صدای مادرش بود. دستی به موهایش کشید و لای در را باز کرد. چهره عصبی معصومه خانم باعث شد با وحشت سلام کند:

- سلام مامان چی شده؟

معصومه خانم نگاهی به سر تاپای نیایش انداخت و گفت:

- از صبح مردم و زنده شدم. چرا نگفتین میان اینجا؟هزار بار زنگ زدم خونه محمد. موبایل تو که جا مونده بود مال محمدم که خاموش بود. هزار تا فکر و خیال کردم.

نیایش خجالت زده گفت:

- محمد سام می خواست اینجا باشیم.به منم نگفته بود.

و لبش را گاز گارفت. معصومه خانم کمی آرام تر شد.آهی کشید و گفت:

- خودت خوبی؟

نیایش با انگشت در را خط انداخت و سر تکان داد. معصومه خانم به سمت پله چرخید و گفت:

- برای صبحانه که دیره نهار می آرم براتون.

نیایش بدون اینکه به مادرش نگاه کند تشکر کرد و برگشت تو. به اندازه تمام عمرش خجالت کشیده بود. پیراهن سام را به خودش فشرد و رفت سمت اتاق خواب. سام از توی اتاق سرک کشید.

- رفت؟

نیایش او را دید:

- بیدار بودی؟

سام با نیم تنه ای برهنه از اتاق خارج شد و دستی به سرش کشید و گفت:

- آره. این خاله چه خشن شده.

نیایش خنده ای کرد و گفت:

romangram.com | @romangraam