#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_319
جلوی آپارتمان ایستاد و کلید انداخت. بعد به سمت نیا چرخید و آرام گفت:
- بفرما خانم.
نیایش لبخند شرمگینی زد و آرم از در رد شد. صدای بسته شدن در ضربان قلبش را بالا برد. دست سام دور کمرش حلقه شد. و هم زمان چراغ خانه روشن شد. چشم های نیایش گرد شد. صدای سام را کنار گوشش شیند:
- خوشت میاد؟
نیایش نیم چرخی زد و به سام که از روی شانه اش به او نگاه می کرد با تعجب نگاهی انداخت.
- دکور اینجا رو کی عوض کردی؟
سام دستش را از دور کمر او برداشت و شلنش را از سرش برداشت و گفت:
- روزایی که تو با خاله اینا می رفتی خرید.
نیایش دامن لباسش را بالا گرفت و توی خانه چرخ زد. آشپزخانه را هم نگاه کرد و به اتاق خواب رسید. همه چیز نو شده بود. نیایش با تعجب به سمت سام که با لذت او را نگاه می کرد برگشت و گفت:
- وسایل مامان و بابات و چکار کردی؟
سام آرام آرام به سمت او آمد دستش را دور شانه های نیایش انداخت و به اتاق تازه دکور شده نگاهی انداخت و گفت:
- برای اینکه به یاد کسی باشی لازم نیست همیشه جلوی چشت باشه.
بعد دستی روی سینه اش زد و گفت:
- اونا اینجان تا ابد.
بعد دست نیاش را گرفت و به سمت تخت برد. او را نشاندو خودش هم کنارش نشست و گفت:
- اینجا رو دوست دارم چون مامان و بابام توش احساس خوشبختی می کردن.
دست نیایش را گرفت و بوسید. چهار زانو مقابلش نشست و گفت:
- منم می خوام این احساس و با تو اینجا تجربه کنم.شروع زندگیمو. این خونه. این محل. تمام زندگی من مال اینجاست توی اون خونه بزرگ احساس بدی دارم یه جور ترس ترس از دست دادن چیزایی که دوستشون دارم. ترس از دست دادن تو.
نیایش حالا معنی نگاه های مضطرب سام را می فهمید.علت آمدنش را به اینجا هم. دستش را روی گونه سام گذاشت و لبخند زد. سام دستش را روی دست او گذاشت تمام اجزای چهره نیایش را یکی یکی نگاه کرد و زمزمه کرد:
- نیا...!
- جانم!
دل سام گرم شد و آرام گفت:
- تو که هیچ وقت تنهام نمی ذاری؟
romangram.com | @romangraam