#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_318
- آها نگران اونی. عزیزم هر کاری یه راه حلی داره و با بدجنسی خندید.
نیایش سام را هل داد و به سمت پله رفت صدای پاشنه های کفشش توی پارکینگ می پیچد. سام به پاهای او شاره کرد و گفت:
- کفشاتو درآر.
- چرا؟
- صدا میده همسایه ها می فهمن.
- خوب بفهمن.
- من نمی خوام بفهمن.
نیایش اوفی کرد و کفش هایش را در آورد. سام دستش را گرفت و به سمت پله برد.
- مامانم گفت فردا زنگ می زنه بهم.
- خوب بزنه
- اخه ما که اونجا نیستیم.
- موبایل برای این جور وقتاست دیگه.
- این همه پله با این لباس باید بیام بالا
- بابا یوایش چقدر بلند حرف می زنی.
نیایش صدایش را آهسته کرد و گفت:
- فکر می کنی کار درستی کردیم؟
سام دستش را روی بینی اش گذاشت و گفت:
- به بقیه چه مربوطه.
بعد کفش های پاشه بلند نیایش را از دستش گرفت و کمکش کرد. نیایش غر غرکنان گفت:
- به خدا ببین من و به چه روزی انداختی؟
- نیا اینقدر غر نزن.
- اخه این لباسه اذیتم می کنه.
- بیا رسیدیم دیگه.
romangram.com | @romangraam