#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_317


***

همه رفته بودند. حالا نیایش مانده بود و سام که هنوز دستش را رها نکرده بود که توی دست سام داغ شده و عرق کرده بود ولی سام انگار نمی خواست دستش را رها کند. سام بدون حرف دست نیایش را کشید و با خودش برد. شنلش را برداشت و بالاخره بعد از چند ساعت دست او را رها کرد. شنل را روی سرش انداخت. نیایش آرام پرسید:

- کجا می ریم؟

سام به او لبخند زد.

- بیا می گم.

بعد کمکش کرد سوار ماشین شود. از خانه بزرگ احتشام زاده ها که بیرون زد انگاز نفسش جا باز کرد انگار اکسیژن زیاد تر شد. نفس عمیقی کشید و به نیم رخ نیایش که زیر کلاه شنل نیمی از ان پنهان شده بود نگاه کرد. نیایش با تعجب به خیابان ها نگاه کرد و گفت:

- داریم می ریم خونه ی تو.

سام سر تکان داد و گفت:

- داریم می ریم خونه مون.

- چرا اونجا؟

سام دست نیایش را فشرد و گفت:

- می فهمی.

- کاش گفته بودی مامان و نفرستاده بودم خونه نسترن. گفتم تنهاست بره اونجا.

سام با خنده گفت:

- پس خاله هم بالا سرمون نیست؟ چه عالی.

نیایش خجالت زده خندیدو گفت:

- لوس.

ماشین را آرام توی پارکینگ پارک کرد و به نیایش کمک کرد پیاده شود.

- بیا پائین.

- سام من خسته بودم. واسه چی اومدیم اینجا. همه فکر می کنن ما اونجایم

- نیا بیا پائین باز کوچولو شدی. داری نق می زنی. برم خرسی رو بیارم.

نیایش با حرص گفت:

- خودتو مسخره کن. تازه همه وسیله ها و لباسام اونجاست.

romangram.com | @romangraam