#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_316
- بیا عمه جون. بیا کارو تمام کن.
سام به سمت عمه اش رفت و انگشتر را گرفت. کنار نیایش نشست و انگشتر را توی دستش کرد. جمعیت دست زد و نسترن شیرینی گرداند جلوی سام و نیایش که رسید گفت:
- نامرد حالا دیگه به من نمی گی هان؟
سام خندید و گفت:
- خاله گفت تو بدونی لو می دی.
نسترن لبش را جوید و گفت:
- دارم برا جفتتون. صبر کن.
سام و نیایش هر دو خندیدند و معصومه خانم همه را برای شام سر میز دعوت کرد. مجلس خودمانی تر از چیزی بود که شبیه یک خواستگاری باشد. سام و نیایش هم اصلا شبیه عروس و داماد های عاشق پیشه نبودند. با هم بزرگ شده بودند. چیزی برای مخفی کردن نداشتند. همه چی رو بود. ساده و یک دست. سر شام هم نیایش و سام هر کدام مشغول خوردن غذای خوشان بودندو سام اصلا با این لوس بازی هایی که هی برای نیایش غذا بکشید و تعارف کند میانه ای نداشت. نیایش هم البته خیلی از این ماجرا خوشحال بود. بعد از شام تاریخ عقد و عروسی هم معلوم شد. سام که کلی عجله داشت و می خواست زودتر مراسم بگیرد. وقتی هم که پول باشد چه کاری روی زمین می ماند. مثل مبل های تازه خانه که فقط یک روزه عوض شده بودند. قرار شد عروسی را هم خانه خود سام بگیرند. خانه احتشام زاده بزرگ.
*****
سام با اضطراب جلوی در سالن زیبایی ایستاده بود و هزار بار عنوان روی تابلو را خواننده بود. نگاهی به ساعتش انداخت و دوباره توی آینه چهره اش را چک کرد. نیم ساعت بود که فیلم بردار رفته بود تو و معلوم نبود چکار می کند. ده بار به نسترن زنگ زده بود و او هر بار گفته بود دو دقیقه دیگه.
داشت توی آینه زخم پیشانی اش را چک می کرد که موبایلش زنگ خورد. با هول جواب داد:
- بیام؟
صدای خنده نسترن گوشی را پر کرد:
- بیا داداشی.
سام دسته گل نیایش را برداشت و با چند گام بلند خودش را به در ورودی رساند و زنگ را زد. در بدون مکث باز شد. وقتی از پله بالا می رفت یاد حرف نیایش افتاد و خنده اش گرفت:
- تو رو خدا عین این رمانای آبکی نیای وایسی دهنت باز بمونه ها. من با آرایشم همینی هستم که می بینی.
سری تکان داد و بعد از زدن چند ضربه به در با یک نفس عمیق وارد شد. صدای دست زدن نسترن و همراهانش باعث نشد چشمش به دنبال نیایش نگردد. بالاخره دیدش توی لباس عروس ساده اش واقعا می درخشید. سام با اینکه مدام جمله نیایش را توی ذهنش تکرار می کرد باز هم نتوانست خیره نگاهش نکند. نیایش فقط آرام خندید. نسترن زیر بازویش را گرفت و گفت:
- فیلم بردار با توه ها.
سام نگاهی به نسترن انداخت و بالاخره به خودش تکانی داد و به سمت نیایش رفت و دسته گل را به سمتش دراز کرد. انگار داشت خواب می دید. باورش برای خودش هم سخت بود. او و نیایش داشتند می رفتند تا زندگیشان را با هم کنار هم شروع کنند. نگاهش خیره چشمان همیشه تر نیایش بود. ولی ترس عجیبی ته دلش خانه کرده بود. اگر او را هم مثل همه عزیزان زندگی اش از دست می داد چه. اگر دوباره تنها می ماند چه؟ شاخه گلی که سر جیبش نشست باعث شد خیال های بد را کنار بزند. دست های سام حلقه شد توی دست های نیایش و پیشانی اش را بوسید.
تا رسیدن به خانه اش. فضای ماشین را سکوت فرا گرفته بود. فقط دست نیایش بود که هنوز از دست سام جدا نشده بود. انگار از همان لحظه برای همیشه به هم پیوند خورده بودند. با ورودشان صدای هلهله و شادی همه جا پر شد. نیایش لبخند می زد ولی سام نگران بود. دلشوره او انگار بیشتر از نیایش بود. هر چند لحظه یک بار نگاهش می کرد. خیره. انگار میخواست مطمئن شود که هست. که او را دارد که تنهایی هایش سر امده که قرار است دیگر از این بعد زوج باشد نه فرد.نیایش انگار نگرانی را توی چشم های سام دید. وقتی کنار سفره عقد نشستند نیایش آرام گفت:
- محمد سام...حالت خوبه؟
سام به سمت نیایش برگشت. و فقط سر تکان داد. عاقد آمد و خطبه خوانده شد. سام عرق می ریخت و دست نیایش را رها نمی کرد. این ترس مسخره از جانش چه می خواست نیایش کنارش بود. دستش هم توی دست او پس از چه چیز اینجور می ترسید.صدای عاقد داشت می امد که برای بار سوم می پرسید. سام انگار توی کوره افتاده بود. صدای بله آرام نیایش انگار خنکش کرد. کم کم برگشت به حالت عادی صدای دست زدن ها توی سرش تکرار می شد. بلند شد. اضطراب و ترس را کنار زد. تور نیایش را بالا زد. به چشم هایش خیره شد. لبخند زدو آرام گفت:
- دیگه نیای من شدی.
romangram.com | @romangraam