#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_315
سام دست به سینه ایستاد و گفت:
- تو رو.
نیایش چشم هایش را ریز کرد و گفت:
- بی مزه.
- فکر می کنی کی بردت بیمارستان...
به خودش اشاره کرد و گفت:
- من پیچیمت لای پتو...بغلت کردم گذاشتمت تو ماشین بردمت بیمارستان
نیایش با چشم هایی گرد شده گفت:
- جلوی مامان؟
سام چشمکی زد و گفت:
- تازه دور از چشم خاله....
نیایش سام را هل داد و به سمت در رفت و گفت:
- سواستفاده چی...
بعد هم در باز کرد و آرام وارد شد. خرسی را پشت سرش پنهان کرد و سلام کرد. عرق کرده بود سام هم پشت سرش وارد شد در حالی که خنده روی لب هایش بود. تصویر پیش رو به اندازه کافی گویا بود که عمو رضا با خنده بگوید:
- مبارکه!
سام عروسک و پتو را از دست نیایش کشید و گوشه ای گذاشت و بعد او را به سمت جمعیت هل داد.
- چکارش کردی؟
- نترس حالش خوبه.
عمه مهسا بلند شد وگونه نیایش را بوسید. خاله معصوم با چشمانی اشک آلود ان دو را نگاه می کرد. سام به سمتش رفت و خاله او را در آغوش گرفت.
- خاله من مثل چشمام مواظبشم.
معصومه خانم پیشانی سام را بوسید و گفت:
- می دونم عزیزم. من دلم برای تو داره میسوزه که باید این آتیش پاره رو تحمل کنی.
سام خندید و نیایش مجبور شد زبان به دهن بگیرد.حالا کارش به جایی رسیده بود که مادرش با سام دست به یکی می کرد تا او را سر کار بگذارد.عمه انگشتری از کیفش خارج کرد و سام را صدا زد و آن را به دست سام دادو گفت:
romangram.com | @romangraam