#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_324
- کی سازگار؟
- نیا...
- خوب سازگار استادمه نمی تونم اسمش و نیارم.
- نیاااااا.
- راستی یادم رفت به استاد سازگار زنگ بزنم بگم نیستم چند روز.
- نیایش....
نیایش خندید و خرسی را بالا پراند و گفت:
- به این می گن پاتک عزیزم.
سام خرسی را از دست نیایش چنگ زد و از پنجره بیرون گرفت و گفت:
- به این چی می گن؟
نیایش به سمت سام خیز برداشت و با عصبانتیت گفت:
- بدش. تو رو خدا می افته.
واقعا داشت گریه اش می گرفت ولی سام باخنده یک دست فرمان را گرفته بود و با ارنج نیایش را دور می کرد. با دست دیگرش هم خرسی را بیرون نگه داشه بود.
- تو رو خدا بدش.
صدایش بغض دار شده بود. سام با تعجب سرعت ماشین را کم کرد. دستش را آورد تو آرام عروسک را توی دست های نیایش گذاشت. ماشین را نگه داشت. نیایش خرسی را سفت بغل کرده بود و گریه می کرد. سام گیج شده بود آرام صدایش زد:
- نیا....
نیایش دماغش را بالا کشید و گفت:
- من که یادم نیست....ولی مامانم گفت اینو بابام خریده برام درست روز قبل از اینکه بره.
سام اه کشید. دست دراز کرد و نیایش را در آغوش کشید.
- معذرت می خوام. می خواستم شوخی کنم.
نیایش دماغش را بالا کشید و گفت:
- اگر من از بچه گی خودمو به تو می چسبوندم تو هم الان داری تلافی شو در میاری.
سام با تعجب به چشم های اشکی نیایش نگاه کرد و بالاخره هر دو خندیدند. نیایش خودش را از آغوش او بیرون کشید و گفت:
romangram.com | @romangraam